در مراجعت از خدمت وزير للهها گرفتند . بنده يك تومان در جوراب خود مخفى داشته بودم .
لله عليه ما عليه مطالبه مىكرد . گفتم كه از دستم ريخته است . با چند سيلى رفع مزاحمت گشت .
فرداى آن روز كه جمعه نزديك عيد و نهم ربيع المولود بود در كوچه اسباب آتشبازى مىفروختند . با پولهاى جوف جوراب مقدارى باروت و چند ذرع فتيله باروقى ابتياع داشته و صبح شنبه يك ساعت قبل از ورود آخوند به مكتب حاضر شده گودالى در زير تشك آخوند جابهجا نموده فتيلهء باروتى را به باروت وصل نمود و چون آخوند در زير نزديكى پنجره جلوس مىنمود و بنده ، در مقابل ايشان متصل به پنجره روبه حياط مىنشستم ، سرفتيله را از خارج اتاق در پهلوى خودم جاى دادم و بعد در گوشهاى نشسته مشغول حاضر كردن دروس خود گشتم .
جناب آخوند ورود نمود . چون مرا مشغول ديد بدين عبارت مترنم گشت كه : آقاى ميرزا مهدىخان
« تا نباشد چوب تر * فرمان نبرد گاو و خر ! »
ببين اگر چوب نمىخوردى به جاى گنجشكبازى تهيهء دروس خود مىنمودى ! در جواب عرض شد : « بلى جناب حاجى آخوند حق با جنابعالى است ! » و در دلم گفتم پدرت را دقيقهء ديگر خواهم سوزانيد .
بعد جناب آخوند مشغول خاراندن بدن و گرفتن جانوران پيراهن گشته و به من امر تهيه قليان فرمود .
آقازاده از اندرون بيرون آمدند . للهها پيدا شدند و آخوند مشغول دروس آقازاده گرديد . بنده هنگام چاق كردن قليان ، آتش در پنجرهء جنب جلوس خود انداخته همين كه جناب آخوند سرگرم كار خود بود آتش را به فتيله گذاردم . جناب آخوند با تشك به سقف اتاق خورده سرازير گرديد .
دستش شكست . هياهو بلند شد . به عرض حضرت وزير رسيد . امر گرديد ما هر دو تنبيه شويم .
آقازاده به چند كفدستى معفو گرديد و پاهاى بنده باز به فلك رفت و كينه آخوند در قلوب ما روبه ازدياد نهاد .
چند روزى كه از اين واقعه گذشت با آقازاده در خصوص بر طرف كردن آخوند طرف شور گشتيم . بالاخره آراء بر اين قرار گرفت كه خودكشى كنيم . آقازاده خيال كرد با چاقويى كه ميرزا حسن خان گرانمايه در مراجعت از سفر فرنگ كه در خدمت امين الدوله رفته بود سوغات براى آقاى ميرزا مصطفى خان وزيرزاده آورده بود شكم خود را پاره بكند و بنده هم از بالاخانه مكتبخانه خود را به زير اندازم ! اين شد نتيجه مشاوره . در ساعت معين كه جناب آخوند بعد از