و الف دوزبر ، دوزير ، دوپيش و الف الف آ . هريك را در يك روز از الف تا يا آموختم ولى هيچ يك از آنها با مثالى تؤام نبود و من نمىدانستم الف زبرا و جز آن را براى چه مىخوانم ؟ و به چه درد من مىخورد ؟ وقتى كه كار به ( ه ) گرد « ع » مربع و « غ » رسيد كار مشكلتر شد . همين كه به « مد را بكشم ، جزم را برهم بزنم ، تشديد را سخت بگويم ، الف همزه را بجاى الف بشناسم .
رسيديم [ ديگر يك ] معماى درست و حسابى بود . زيرا اگر چه علائم مد و جزم و تشديد و الف همزه را در عمه جزء رسم كرده بودند ، ولى چون توضيح شفاهى در مقابل نداشت ، براى من بالمره لاينحل بود . معهذا طوطىوار آنچه مىگفتند من تكرار مىكردم و حافظهء بچگانه عين آن را تحويل معلم مىداد .
در اين ضمنها ، ملا محمد نوبت رفتنش رسيد ، ملا عبد اللطيف برادر كوچكترش آمد ، من هم به الحمد رسيدم . براى آخوند تازه وارد هم به مناسبت رسيدن من به الحمد يك قدك فرستادند . ولى هجاى عربى براى بچهاى كه هنوز از زبان مادرى خود يك حرف نياموخته است ! چه كار مشكلى ؟ ! ! تا حال طوطىوار يك چيزى آخوند ميگفت و من هم ضبط مىكردم ولى اينجا ديگر طوطىوار به درد نميخورد و چون توضيحات اوليه راجع به اعراب حروف براى من داده نشده بود ، از الف لام زبر ال ، ح و م و زبر حم ، الحم دال پيش دالحمد هيچ نمىفهميدم و بدتر اينكه ، استخراج اين چندجمله كه بايد در ضمن گفت ، از يك كلمهء الحمد ، چيزى نبود كه به اين مفتىها و بدون توضيحات قبلى و ضمنى صورت بگيرد و در اين بابها ، نه قبلا توضيحاتى داده شده بود و نه در ضمن چيزى گفته مىشد . روز اول آخوند سابقهء پيشرفت مرا در آموختن الفبا و گفتههاى برادرش را دربارهء من مأخذ قرار داد و تمام الحمد را براى من درس گفت . فردا كه ديد من چيزى از خواندههاى ديروز را نمىتوانم پس بدهم تخفيف داده به قهقرا برگشت تا به روزى يك كلمهء كوچك رسيد . باز هم تفاوتى در پيشرفت حاصل نشد و همان يك جمله سه چهاركلمهاى را نمىتوانستم پس بدهم . . .
اين بچهها از شش هفت سالگى به مكتب مىآمدند ، تا هفده هيجده سالگى مشغول بودند از الفبا شروع كرده بعد از قرآن به فارسى و صرف و نحو عربى و منطق و معانى و بيان مىرسيدند و در اين سن از مكتبخانه خارج مىشدند . هر كدام قريحهاى داشتند دنبال تحصيل خود را در خارج مىگرفتند و خود را كاملتر مىكردند و آنها كه استعدادى نداشتند ، نيز به هر جا بايد برسند ، رسيده بودند به همان سواد فارسى و خط و املا و ادبيات جزيى قناعت مىكردند و وارد زندگى مىگشتند . اين مكتبخانه هميشه داير بود و افراد خانواده هم با حولوحوش به
سرگذشت تهران ( فارسى ) — صفحة 427
مساهمون: حسين شهيدى مازندرانى
ص٤٢٧