همين كه كارهاى درسى به پايان مىرسيد آنان را وادار مىكرد ، وضو گرفته و به نماز جماعت بايستند . « 1 »
يادداشتهاى عبد الله مستوفى دربارهء مكتبخانه
عبد الله مستوفى كه خود از خانوادههاى سرشناس و باسواد تهران بود ، دربارهء مكتبخانه مىنويسد :
« كمكم موقع درس خواندن من هم فرارسيد . يك روز ساعت خوش كردند و مرا با يك كله قند نيممنى و يك توپقدك براى آخوند به مكتب فرستادند . بالاخانهء سردر مدخل حياط . . . . از سمت چپ در مدخل پلكان داشت ، مكتبخانهء خانوادگى ما بود . اين محل از كى براى اين كار تخصيص يافته بود ؟ كسى چيزى از تاريخ آن نمىدانست . اجمالا مىشنيديم كه آقا ميرزا جعفر ، پسر سوم پدرم هم در اين مكتبخانه درس خوانده است . بنابراين زيادتر از بيست سال است كه تمام دختر و پسر و نوه و برادرزادههاى پدرم هر يك بيش و كم با اين مكتبخانه سروكارى داشتهاند و از مدتى پيش هميشه اين مكتبخانه داير بوده و معلمى داشته است . يك چند ملا محمود گركانى در آنجا معلم بود و بعد از او ملا محمد انجدانى معلم شده است . اين ملا محمد با برادرش ملا عبد اللطيف از هفت هشت سال قبل بهطور تناوب در اينجا معلم هستند . هر چندى كه يكبرادر براى كارهاى شخصى خانواده مىرود ، برادر ديگر به جاى او مىآيد . وقتى كه من به مكتب رفتم ملا محمد معلم بود .
همين كه چشم آخوند به من و بعد از آن به سينى محتوى قند و قدك افتاد ، بعد از جواب سلام چند كلمهاى راجع به هوش و شعور من و اينكه ان شاء اللّه پسر كاركن معقولى خواهم شد و آقاى سنگين و رنگينى بار خواهم آمد ، ادا كرد و مرا پهلوى برادرم نزديك خود نشاند .
عمه جزوى هم كه براى من قبلا تدارك كرده بودند ، با يك چوب الف كاغذى حاضر بود . آخوند بلافاصله مرا پيش طلبيد ، عمه جزو را باز كرد و هو الفتاح العليم را با شعر بعدش ؛
بس مبارك بود چو فر هما * اول كارها بنام خدا
را طوطىوار به من آموخت . من هم بدون آنكه اشكال را به آنچه مىگويم تطبيق كنم چوب الف را روى كلمات مىگردانم و جملهء عربى و شعر فارسى را تكرار مىكردم . آن روز بههمين قدر قناعت شد ، فردا الفبا را به من آموختند . بعد از يكى دو روز الف زبر و الف زير و الف پيش
هامش
( 1 ) . از مكتبخانه تا مدارس نوين ، ح . بيژن شهيدى ، ماهنامهء فرجاد ، سال دوم شمارهء پنجم ، مهرماه 1370 .