مىشود و خندهاى سر داده مىگويد : برو پول حمامت را هم مهمان من هستى به شرطى كه دفعه ديگر اين وقت پا به حمام نگذارى . مرد بيچاره چون به خانه مىرسد مىفهمد كه هنوز دو ساعت هم به اذان صبح باقى مانده است ! « 1 » »
هامش
( 1 ) . تهران قديم ، جعفر شهرى ، چاپ اميركبير ، ص 268 - 269 .