اين قوزى همان شب به آن حمام رفت ، از قضا جنها در اين شب يكى از بزرگانش مرده و اين احتفال ، اجتماع عزادارى بود . قوزى بيچاره از راه نرسيده رقاصى و آوازهخوانى را دم داده .
جنها خيلى از اين رفتار بدشان آمد و ديدند اين شخص هم قوزى است . گفتند بايد قوز آن قوزى سابق را بالاى قوز اين قوزى بگذاريم كه تلافى اين بىادبى او را بهجا آورده باشيم . همين كار را كردند و اين بدبخت موقع ناشناس را با قوز بالا قوز از حمام بيرون كردند . ضرب المثل قوز بالا قوز نيز از اين افسانه اتخاذ شده است . » « 1 »
داستان ديگرى هم دربارهء جن و حمام شبانه ميان مردم رواج داشته است :
« مردى سحر به حمام مىرود و حمام را مثل هميشه آماده و چراغ آن را روشن مىبيند . لنگها را به دو طرف جرزها آويخته و داخل سربينه را پر از جمعيت و استاد را پشت دخل و مشتريان را مشغول چپق كشيدن و قليان كشيدن مىبيند و حتى داخل گرمخانه را شلوغتر از هميشه ملاحظه مىكند تا آنجا كه امر بر او مشتبه شده گمان نزديك شدن آفتاب مىكند ، از اينرو كه زودتر به نماز برسد يكى دو دولچه آب به خود ريخته ، سر و تنى خيس مىكند و براى صابونزدن مىنشيند ، اما كارش كه تمام مىشود پاهاى دلاك كه مثل پاى قاطر داراى سم بوده نظرش را جلب مىكند . متوهم و وحشتزده مىشود كه شنيده بوده جن پاهايش داراى سم و پشتش داراى دم است و در حمامها ديده مىشود ، براى اينكه هرچه زودتر از حمام خارج شود به خزينه مىرود كه در آنجا چشمش به مرد ريش بلندى كه غسل مىكرده مىخورد و جريان را با او در ميان مىگذارد و مرد ريش بلندى كه داستان را مىشنود ، يك پايش را از آب بيرون مىآورد و نشان مىدهد و مىپرسد : يعنى سمش اين جور بود ؟ و پاى ديگرش را هم پهلوى آن قرار ميدهد و مىگويد : يا اين جور مثل سم گوسفند ؟ كه مرد سراسيمه شده پا به گريز مىنهد ، در سربينه از مشاهدهء جمعيت كمى از وحشتش كاسته شده لباس مىپوشد و عازم خروج مىشود ، اما با خود مىگويد : خوب است جريان را براى استاد حمامى بگويم تا دعاى رفع جنى براى حمام بگيرد و چون ماجرا را با او در ميان مىگذارد ، استاد حمامى كه چهار زانو بالاى تخت خود نشسته بوده است پاى خود را تا پايين دخل دراز مىكند و مىگويد : لابد اينطور سم داشته است ؟ مرد حيرتزده مىشود و روبه طرف مشتريان مىكند اما آنها را هم مىنگرد كه همه با سمهاى براق واكسزده و دمهاى بلند و بينيهاى دراز شبيه خرطوم فيل مىباشند ، كه استاد در اين وقت از طول به عرض گراييده دهانش چون كلاف نخى كه در آن دست كرده باشند باز
هامش
( 1 ) . شرح زندگانى من ، ج 3 ، ص 223 - 234 ، يادداشت 1 .