در خلال اين احوال و رفت و آمد عابرين و چانهزدن زنها مقابل دكانهاى بزازى و كفاشى ، سياسيون شهر و آنهايى كه خود را با اطلاع معرفى مىكنند در دكانها و حجرهها دربارهء مسائل دولتى و كشورى صحبت مىكنند و فلان تصميم را كه از طرف دولت گرفته شده تنقيد مىكنند و وقايع شب گذشته و خصوصا اتفاقات حرمسراى ناصر الدين شاه را كه خوشمزهتر از صحبتهاى ديگر است براى يكديگر حكايت مىكنند . پول مىدهند و پول مىگيرند و قرض مىكنند و اثاثيهء خانهء خود را گرو مىگذارند و يا قالى و البسهاى را كه ششماه قبل از اين گرو گذاشتهاند ، پس مىگيرند . قليانفروشهاى دورهگرد كه كارشان چاق كردن قليان و دادن آن به دست مشتريان است مرتبا قليانها را در بازار مىگردانند و قهوهچىهاى دورهگرد سينيهاى چاى را به دست گرفته و استكانهاى كوچك را بين دكانداران و مشتريان قسمت مىكنند و آشپزها مقابل دكان خود ايستاده و با صداى بلند عابران را براى صرف ناهار دعوت مىكنند .
گاهى يك جارچى در گوشهء بازار نمايان مىشود و با صداى بلند آخرين احكام حكومت را به اطلاع مردم مىرساند . زيرا در ايران چون اغلب مردم بىسواد هستند و داشتن سواد مختص علماى مذهبى و ميرزاهاست دولت هرگز به وسيلهء آگهى و يا روزنامهها كه وجود خارجى ندارند احكام و تصميمات خود را به اطلاع مردم نمىرساند ، بلكه همانطور كه ما فرانسوىها در قصبههاى كوچك و آباديها براى ابلاغ احكام و قوانين ، طبّال رسمى داريم كه در ميدان آبادى طبل مىزند و با صداى بلند قوانين جديد را مىخواند و مردم مىشنوند ، در ايران هم عدهء زيادى جارچى وجود دارد كه مقررى مخصوص دارند و كارشان اين است كه احكام دولت را در بازارها به اطلاع مردم برسانند .
ولى اين جارچىها فقط براى دولت كار نمىكنند و با اينكه رسما مستخدم دولت هستند براى افراد ديگر هم كار مىكنند . مثلا اگر شما كودكى داشته باشيد كه مفقود شده باشد مبلغى به جارچى مىدهيد و آنها در بازار و محلات با صداى بلند نامونشان كودك شما را به گوش مردم مىرسانند كه هر كس او را يافته است به پدرش تسليم كند .
بارى به اين طريق ساعات روز در بازارها سپرى مىشود و همينكه آفتاب غروب كرد ، صاحبان دكان و حجره ، كارها و صحبتهاى خود را تعطيل كرده و دكانها را مىبندند و به خانهء خود مراجعت مىكنند . » « 1 »
بازار كنار خندق
از ديگر بازارهايى كه در تهران قديم وجود داشت ولى امروز اثرى از آن برجاى نمانده است
هامش
( 1 ) - سهسال در ايران ، كنت دوگوبينو ، ترجمهء ذبيح الله منصورى ، [ بىتا ] ، چ دوم ، ص 62 - 64 .