در اينجا اين توضيح ضرورى به نظر مىرسد كه : كوچه شامبياتىها در پايين چهار راه سرچشمه و در اوايل خيابان سيروس سابق و شهيد مصطفى خمينى فعلى و پايينتر از مسجد شيخ عبد النبى قرار داشته است . طبق نقشه ترسيم عبد الغفار سال 1301 ( ه . ق ) كوچه شامبياتىها در امتداد خيابان سرچشمه و پايينتر از بازار سرچشمه قرار داشت و كوچهاى شرقى غربى بنام كوچه ميرزا عباسقلى خيابان سرچشمه و كوچه شامبياتىها را بهم مربوط مىكرده است .
بارى عبد الله مستوفى در دنبالهء سخنش مىنويسد :
« قطر گردن و شكم گنده و قواره چهارشانهء او را - حاج ميرزا عباسقلى - هر كس مىديد مىگفت از اشخاص خوشگذران اكول است براين هيكل و قواره سرى بزرگ و تراشيده و ريش دوگوشه نسبتا بلند سفيدى كه بيفزاييد مىتوانيد خطوط اصلى قيافهء ميرزا را نزد خود مجسم كنيد .
ميرزا مردى رك و راست ، سرنگهدار و پرحوصله و زيرك و فهميده و خوشصحبت و بذلهگو و مهماننواز و به واسطهء همين اخلاق منزل او سردم شاهزادگان و اعيان و اجمالا همهگونه مردم بود و از او حرفشنوى داشتند . سينهء او قبرستان اسرار خانوادهها بود . بدون اينكه از دانستن زواياى زندگى مردم سوء استفاده كند ، ميان هر پسر و پدر يا زن و شوهر نزاعى اتفاق مىافتاد ، حل مشكل و ايتام فيما بين به دست و زبان ميرزا بسته بود .
اگر كسى از كسى شكوه و گلهاى داشت و نزد او اظهار مىكرد ميرزا با هوش خداداد تشخيص مىداد كه قصور يا تقصير از كدام طرف است . و اينقدر ركى و راستى داشت كه بر حسب ضرورت به نصيحت شاكى و يا به ملامت متشكى پردازد و بين آنها را بگيرد و بگيراند .
اگر كسى از او مشورتى مىكرد آنچه صلاح او به نظرش مىرسيد بدون هيچ پردهپوشى و لفافه صاف و پوست كنده به او مىگفت و در خانه او مثل دلش براى همه كس باز بود .
همين كه ظهر مىشد ناهار ميرزا را مىآوردند و هركس حاضر و مايل بود مىتوانست در سر سفرهء ساده و بىپيرايه او كه محتويات آن از بهترين مواد اوليه و در طبخ آن منتهى دقت به كار رفته بود بنشيند و اگر عده زيادتر از غذاى معمول بود بىهيچ تكلف يكى دو سه تا سنگك دوآتشه دو رويهء تخمه زده و يكى دو سه سير مرباى بالنگ دكان خير الله قناد و پنير و ماست و ميوهاى اضافه مىشد بعد از ناهار بهترين قليانها و چاىها را براى حاضرين مىآوردند . عصرى گز اصفهان و باقلوا و پشمك يزد و از اين قبيل خوراكيها در كار و مضيف ميرزا از اول صبح تا
سرگذشت تهران ( فارسى ) — صفحة 288
مساهمون: حسين شهيدى مازندرانى
ص٢٨٨