خلوت فرمود راى خودشان اين است كه خيلى زرنگ و عاقل هستند اما گمانم اين است جلالت قدر و حسب و نسب و مكنت زياد ايشان بيشتر ايشان را به عقل معرفى كرده است تا آنچه را كه مردم تصور كردند . در يك ساعت شصت جور فرمايش فرمودند . گاهى از پدر بزرگوار خودشان بد گفتند گاهى خود را عبد الملك جلوه داده گاهى از امين السلطان بد و گاهى غلو در تعريف فرموده اما نه اين را مايه و نه آن پايه بود . از آنجا خانه آمدم . » « 1 »
باز اعتماد السلطنه در تاريخ سهشنبه 17 جمادى الاول سنهء 1305 ( ه . ق . ) ، مىنويسد
« عماد الدوله صبح آمد . به اتفاق خانه ظل السلطان رفتيم . چون من به جلال الملك ، داماد شاهزاده ، عمل روز قبلش را گله كرده بودم او هم عرض كرده بود به عماد الدوله كه ديروز آنجا رفته بود فرموده بود . مرا با خودشان صبح خدمت شاهزاده ببرد . اگر چه نهايت كراهت داشتم اما لابد رفتم مدتى با من خلوط كرد حرفهاى پادرهوا زد اين شاهزاده خودش را خيلى عاقل مىداند . اما غافل از اينكه حقهبازى و شارلاتانى عاقلى نيست » « 2 »
در بخش نخست از خاطرات اعتماد السلطنه كه دربارهء ظل السلطان نقل شد نامى نيز از پسر حاجى ميرزا عباسقلى بميان آمد كه حاجى ميرزا عباسقلى خود يكى از شخصيت نامى در دوره ناصرى بود كه بر خلاف ديگر رجال آن دوره مردى خير و نيكوكار بود كه با مرورى بر زندگانى وى مىتوان تا اندازه زيادى به وضعيت اجتماعى مردمان آن دوره و ريشسفيدان محله تا اندازهاى آشنا شد . بنابراين پيش از آنكه به دنبالهء سخن خود دربارهء ظل السلطان و عمارت مسعوديه بپردازيم بايسته است كه اشارهاى نيز به حاجى ميرزا عباسقلى هم بكنيم گفتنى است كه وى بانى مسجد حاجى شيخ عبد النبى در سرچشمه بود .
عبد الله مستوفى دربارهء حاجى ميرزا عباسقلى مىنويسد :
« حاجى ميرزا عباسقلى اصلا قزوينى بود . از كارهاى دولتى قبل از اين تاريخ او خبرى ندارم [ منظور سال 1304 ( ه . ق ) است ] ولى از اينكه پسر اولش ميرزا محمد كه مرحوم شد لشكرنويس بوده و اين شغل بعد از او به پسر دومش ميرزا ابو القاسم رسيده بود مىشد حدس بزنند كه ميرزا قبل از اينها شايد لشكرنويس بوده است . خانهاى در اوايل كوچه شامبياتىها و باغچهاى سر كوچهء در بيرونى ما داشت « 3 »
هامش
( 1 ) - روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه ، ص 535
( 2 ) - همان . ص 537 .
( 3 ) - شرح زندگانى من . ج 1 ، ص 444 .