تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرگذشت تهران ( فارسى ) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩
شد اين كار را هم او اداره مىكرد و از طرف او آقا على اصغر پسرش - صدراعظم آينده - صاحب جمع بود . . . قاطرچيهاى دورهء ناصرى شريرترين مردم بودند بطورى كه به هر كس مىخواستند ناسزايى بگويند او را تشبيه به قاطرچى مىكردند . سراج الملك پدر ابراهيم خليل خان در موردى كه ميرزا على اصغر خان امين السلطان نسبت به او بىمهرى كرده درشت گفته بود در جواب اظهار داشته « سخ از اون فحشهايى كه به قاطر مىدهند به من مىدهيد ؟ » - سخ در لهجه اصفهانى بمعنى چرا است - و با اين كنايه سر و كار داشتن او را با قاطر يا به عبارت ساده قاطرچى بودن او را به او فهمانده و تندى صدراعظم را بىجواب نگذاشته بود . . . فصيح الملك شوريدهء شيرازى كه بر اثر بيمارى آبله در كودكى از بينايى محروم شده بود در اواخر سلطنت ناصر الدين شاه در تهران اقامت گزيد مىگويد : روزى به قصد خانه صدراعظم از منزل بيرون آمديم عبور ما از بازار بود سر و صداى زنگ و زنجير زيادى از عقب ما بلند شد مثل اينكه مردم با خطرى مواجه شده باشند بهم پهلو مىزدند كه از تماس با اين قافله كه الان مىرسد خود را به مامنى برسانند پرسيدم چه خبر است نوكرم گفت : قاطرچىهاى شاهى هستند . سپس الاغ مرا كشيد كه در گوشه‌اى وادارد در اين ضمن رسيدند يك مرتبه شنيدم نوكرم مىگويد : « اى واى ! كلاه مرا چرا برداشتيد ؟ » ولى كسى به استغاثه او اعتنايى نكرد سر نوكر برهنه ماند مجبور شديم راه را تغيير بدهيم و به بازار كلاه‌دوزها برويم و كلاهى براى نوكر خريده به مقصد بشتابيم در همين راه من قطعه‌اى ساختم همين كه به مجلس صدراعظم وارد شدم پس از تعارفات معموله از من پرسيد شعر تازه چه داريد ؟ در جواب قطعه‌اى عرض كردم به اين شرح :
بالله اى صدر فرخجسته راد * خواجگى كن كه بندگان مردند
خيل قاطرچيان شاهى دزد * كه به صد گونه لعن در خوردند
چون بر استر جهند پندارى * رستم زال و بيژن گردند
چون صراحى بهر كجا پسرى * يله كردند و حلقش افشردند
شب تار از كلاه و جامه مپرس * كه چه بردند يا چه آوردند
روز روشن ميانه بازار * كله نوكر مرا بردند « 1 »
درباره رفتار شنيع و تجاوزهاى اين قاطرچيان كه همه پروردهء امين السلطان بودند در خاطرات
هامش
( 1 ) - شرح زندگانى من ج 1 ، ص 417 - 419 با اندك اختصار .