است آتش خشم خانم شعلهورتر گردد و دختر بىگناه را متهم كرده است كه مىخواسته او را مسموم كند . روزى كه آقا به حمام رفته بوده ، خانم ، در غياب وى دستور مىدهد كنيز جوان را لخت كنند و او را بعد از چند بار در [ آب ] حوض حياط اندرون فروبردن ، تا آنجا كه كلفتهاى ديگر توان در بازو داشتهاند ، كتكش بزنند . مجازات ظالمانهاى كه خود ناقل داستان نيز مجبور بوده است در اجراى آن شركت كند ، با آنكه مىدانسته در مورد تهمت سمّ خوراندن آن بيچاره كاملا بىگناه است . پيرزن بقيهء داستان را چنين ادامه مىدهد : خانم در كنار پنجرهاى كه به حياط باز مىشود راحت روى مسند خود نشسته بود و به مخدههاى كشميرى زردوزى شده هم تكيه داده ، و صحنهء اجراى مجازات را تماشا مىكرد . هرازگاهى نيز براى آنكه بقيه را بيشتر تهييج كند ، داد مىزد : « بزنيد ، محكمتر بزنيد » و در اين فاصله با جرعهاى از شراب شيراز ، كه هميشه شيشهاى از آن دم دستش موجود است گلوى خود را تر مىكرد .
عطار بعد از شنيدن تمام ماجرا ، بستهاى كوچك از حنا به رسم پيشكش به خاطر خريد پيرزن از اين دكان ، به همراه لبخندى كه گوش كردن به چنين داستانى در گوشهء لبهايش ظاهر كرده بود ، به وى تحويل مىدهد .
درواقع بين خدمتكاران و مغازهداران قرارداد ضمنى وجود دارد كه بهموجب آن يك درصد معين از كل مبلغ خريد شده ، به آنان تعلق مىگيرد . مخصوصا موضوع از اينجا معلوم است كه ارباب چه همراه نوكرش باشد چه تنها ، همان قيمتى را هميشه پرداخت مىكند كه مغازهدار مىگويد . و او حواسش جمع است كه مابهالتفاوت بها را نگه دارد و بعد يواشكى با نوكر حساب كند . و الا در صورت نرساندن بهموقع مداخل نوكر ، صاحب مغازه يك مشترى دائمى را از دست خواهد داد . ( نويسنده درباره اصطلاح مداخل در حاشيه چنين آورده است : « مداخل » عبارت از حق و حسابى است كه براى به دست آوردن موقعيت مناسب و ممتاز پرداخت مىشود و در ميان اروپاييان رشوه ناميده مىشود . در مورد پيشكش معمولا به گرفتن آن اعتراف ، حتى مباهات هم مىكنند . ولى در مورد مداخل كه مفهوم لغوى آن درآمد نامشروع است كسى سخنى برزبان نمىآورد . باوجوداين بزرگترين شخصيتهاى مملكت حتى شاه هم بدون رودربايستى مطالبهء « مداخل » مىكنند . ) « 1 »
. . . دكانهاى موجود در بازار اتاقكهاى چهارگوشى است كه در داخل آنها بازرگانان ، تمام روز ، روى گوشهء فرشى مىنشينند و كارگران و پادوها آنچنان سرگرم كار خويشند كه اصلا به عابرانى
هامش
( 1 ) - همان ، ص 62 - 67 ، نقل به اختصار .