استناد كرده و در بسيارى از موارد هم به نقل عين آنها مىپردازد .
با نگاهى گذرا به مندرجات كتاب مادام كارلاسرنا به نكات جالبى دست مىيابيم كه مثلا اينكه در چه تاريخى نخستين راه شوسه در ايران احداث شد ، در چه سالى گذاشتن سنگ بنا به رسم فرنگيان در كشور ما باب شد . چگونه و در چه تاريخى مراسم گشايش رسمى اماكن و . . . با نواختن سرود و آذينبندى و تشريفات نظامى براى نخستين بار در ايران برگزار شد . چگونه به هنگام غذا خوردن استفاده از قاشق و چنگال در دربار ايران معمول شد . مد لباس زنان اروپايى چگونه در ميان زنان ايرانى رواج يافت و چگونه خانمهاى دربارى براى پوشيدن لباسهايى شبيه لباس « بالرين » ها - شليته - ترغيب شدند . چگونه طبابت به روش جديد در كشور ما متداول شد . چگونه مايهكوبى آبله در ميان مردم ايران رواج پيدا كرد . چگونه تا سالهاى اخير مردم در حولوحوش كوه دماوند به مناسبت يك جشن ملى محلى مراسم باشكوهى برگزار مىكردند و دهها نكتهء جالب ديگر .
مادام كارلاسرنا ، سرانجام در سال 1877 ( م . ) / 1275 ( ه ش ) ايران را ترك گفت ، دربارهء تهران مىنويسد :
در به دو ورود به تهران از دروازهء شميران به حومهء اروپايىنشين شهر وارد شدم . خيابان اصلى آن به طور مستقيم تا قصر شاهى امتداد دارد و دروازههاى آن را از مركز ايران كه ارگ آنجا قرار گرفته است جدا مىكند .
ميان محلهء اروپايىنشين و ارگ ، ميدانى بزرگ به نام ميدان توپخانه جاى دارد . در اطراف اين ميدان طاقهايى براى گذاشتن توپها تعبيه شده و در هر طاق يك عراده توپ گذاشته شده است .
بالاى طاقها كيسههاى پارچهاى سفيد رنگى با طرحهاى آبى براى جا دادن ساير اسباب و ادوات مورد لزوم توپچىها آويزان شده است . بالاى طاقچهها و در پشت ، اطاقكهايى براى سربازها ساختهاند . مقابل آن ، دورتادور ميدان زمين وسيعى است . دركنار توپها ، تعداد زيادى گلولهء مخروطى شكل به اندازههاى مختلف تل شده است . . . در وسط ميدان توپخانه ، حوض بزرگى با لبه سنگى قرار دارد كه در واقع محل نظافت و طهارت توپچىها يا به عبارت ديگر ، بهترين سربازان اعليحضرت است .
من خود ، اغلب آنها را مىديدم كه به طور گروهى دور حوض و در وسط درختانى كه مدت زيادى نيست آنها را كاشتهاند ، نشسته بودند و لباسهاى خود را كنده ، قسمتى از بدن خود را مىشستند و به كمك دو انگشت ، شپشهاى لباسهاى خود را مىزدودند . در كنار آنان فراشها ،
سرگذشت تهران ( فارسى ) — صفحة 198
مساهمون: حسين شهيدى مازندرانى
ص١٩٨