بستند . مثل كسى كه هفتاد سال ناخوش بوده . آدم به اين بىمصرفى هم نديدم .
منّتى هم بر من دارد . خيال نمىكند سر سفر ، اين جور آدم نمىخوابد . بخت و طالع من از اينها بالاتر است . حالا آمدم ثواب كنم ، كسى نيست به من بگويد زنيكه ! بهتوچه ، ولى خان او را بيرون كرده ، بهتوچه كه او را بياورى . باز هم محض رضاى خدا مىكنم ، ولى ابدا دست به آب سرد گرم نمىزند . سر زمستان سرما ، دو ماه راه ، بىخرج و مخارج ، نه كسى به قرضم مىدهد ، نه پول دارم .
ماندهام متحيّر كه چه بكنم . اگر خودم بودم ، يك نوكر ، آسودهتر بودم . روزى كه من رفتم سامره ، سفارش كرد ميوه نخور . حالا كه آمدم ، يك روز صبح يك هندوانه آب گرفته خورده ، ظهر ليمو شيرين ، شب سكنجبين . باقى روزها را چه عرض كنم . تا حالا لرز نداشت ، حالا لرز هم مىكند . بسكه اين چند وقت گرسنگى خورده ، حالا مىخواهد يك دفعه تلافى باز كند . اين است كه ناخوش شده ، به شدّت افتاده . خلاصه هرچه خدا خواسته خوب است .
امروز كه روز شنبه سوم است ، به حرم مطهّر امام موسى كاظم ( ع ) و امام محمد تقى ( ع ) مشرّف شدم ، به دعاى دوستان مشغول . واللّه اگر از خبر ناخوشى عجم حواس داشته باشم . الهى خداوند را به حرمت دوازده امام ، چهارده معصوم قسم مىدهم كه و با را از ما مسلمانان دور كند .
[ بغداد ]
امروز كه روز چهارشنبه چهارم ماه است رفتم بغداد .
[ 35 ] آدمى دو قمرى داديم نشستيم توى گارى . حساب كردم هفتاد نفر در گارى نشستيم . بالا و پايين دو اسب بستند ، رفتيم . يك كمى راه « 1 » است ، ولى بازارها اينقدر آشوب بود كه كسى ملتفت هيچ چيز نمىشد . پارچههاى خوب ، همه چيز خوب ، ولى من كه پول نداشتم بخرم . از خجالت هم به كرمان نمىتوانم بيايم . نمىدانم چه خاك بر سر كنم . مگر بروم يك جاى ديگر منزل كنم ، ديگر به كرمان نيايم . خلاصه عصرى برگشتم ، دست خالى . چيزى كه خريديم ، دو پيراهن
هامش
( 1 ) . « يك كمى راه » حدسى است .