ديگر صبح بد نبود . امروز خيلى بد هوا است . از قرار ظاهر مىگويند دوازده روز ديگر آنجا بايست باشيم . نمىدانم امير چه خيال دارد . پول زيادى مىخواهد يا خيال ديگر دارد . اگر اين راست باشد ، يك نفر حاج زنده نخواهد ماند . همه مىميرند . اين شخص اصفهانى كه مرده بود ، چنان بو كرده كه آدم خفه مىشود .
شب تا صبح از بو [ ى ] تعفّن خواب نكردم .
صبح يكشنبه چهارم است . باز به حالت هرروز هوا گرم است . خداوند محافظت كند . باز شبها ، ولى ما نه شب از چادر بيرون مىرويم نه روز . تمام مردم شبها از چادر بيرون مىآيند ، روضهخوانى مىكنند ، سينه مىزنند . ما خوبمان نيست اسم سيد الشهداء ببريم . من كه شبها كارم خوب [ خواب ! ] است .
هرجا روضه مىخوانند كه من از دور مىشنوم ، گريه مىكنم . روزها كه چه عرض كنم چه مىگذرد .
صبح يكشنبه پنجم ماه است . باز به همان حالتها هستيم . امروز دو نفر از اهل حاج مردند . يكى احكام [ عكام ] عرب بود و ديگرى عجم بود . عرب را كه خاك كردند . نعش عجم را پيچيدند ببرند نجف اشرف . خداوند محافظت كند .
حالا كه زودزود مىميرند ، از قرار ظاهر مىگويند فردا صبح بار مىكنند .
امروز كه دوشنبه ششم ماه صفر است ، سر آفتاب بار كرديم . آمديم از كوچه و باغستان گذشتيم . باغهاى بزرگ همه نخل خرما و گز . همينقدر كه خرما دارد ، درخت گز هم دارد . بعضى باغات درخت انگور ، انار ، هلو هم دارد . انجير هم دارد . اين طرف كه ما آمديم قريب يك فرسخ باغستان بود . ديوار باغات و خانههاشان مثل سر آسياب ، چينه گذاردند ، بالاى ديوارها برجبرج گذاردند .
بعضى باغات چهار برج بزرگ چهار گوشه دارد . بعضىها شش برج دارد . سه فرسخ راه آمديم . ظهر رسيديم در بيابان بىآبى . امروز [ و ] امشب هم بوديم .
صبح سهشنبه هفتم ماه بار كرديم . زمين اين بيابان همه سنگ بود مثل سنگ كوه . درمان زيادى بود . هفت فرسخ راه آمديم . ظهرى رسيديم سر چند چاه آب ، منزل كرديم با زور توى چادر . گويا از بزرگى چيزى كه داريم ، چهار ساعت به غروب مانده سماور را مىآورند پهلوى من بيچاره مىگذارند كه تا غروب دو فنجان چاى زهرمار كنيم . خيلى براى من خوش مىگذرد . امشب كه شب
روزنامه سفر حج عتبات عاليات و دربار ناصرى — صفحة 81
مساهمون: رسول جعفريان
ص٨١