تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه سفر حج عتبات عاليات و دربار ناصرى — صفحة 79

مساهمون:

ص٧٩
[ و ] جانشان را شستند . بارى هواى جبل هم بسيار گرم است . آنجا هم هندوانه ، گرمك ، انار ، انجير ، هلو تلخ ، خرما ، همه چيز دارند . [ 24 ] آخر شهرى است . خود امير هم آنجا منزل دارد . باغات بسيار دارد ، همه نخلستان . ما از دور مىبينيم . آب اين ده هم با شتر و خيك مىكشند . تمام صحرا باغاتشان را به آب چاه آب مىدهند . امروز خيلى از گرما سخت گذشت . صبح دوشنبه بيست و هشتم برخاستيم . امشب سحر بد نبود . هوا خنك بود . باز امروز به شدت گرم شد . بنده هم در گوشهء چادر تنها ، غريب [ و ] بىكس نشسته‌ام . از كرمان كه آمدم ، اين كتاب را برداشتم كه به خوبى و خوشمزگى تفصيل حال سفر را بنويسم . چند منزلى خوب ، بد نبود ، مىنوشتم . بعد اسبابى فراهم آمد كه فرصت نوشتن نبود . از ناخوشى مرحومه خانم و اوقات تلخ و حواس پريشان و بعضى خيالات ده روز پونزده روز نمىنويسم . وقتى كه تنها باشم ، خلوت باشد چند كلمه مىنويسم . آن هم كجا يادم مىماند كه چه كرديم و كجاها آمديم . بس‌كه حواسم پريشان است و اوقاتم تلخ . امروز ساعتى خلوت شده ، سركار حاجى خان تشريف بردند بازار ، و الا شب [ و ] روز از چادر بيرون نمىروند . اگر سوارند توى كجاوه ، اگر منزل هستند توى چادر . گاهى در پشت پناها ، شب مىنويسم ، گاهى روز مىنويسم . دست پاچه ، كه نمىدانم چه نوشتم و چه مىنويسم . چند منزل آمديم . گويا در اهل اين حاج اين‌قدرى كه بر من سخت مىگذرد ، براى احدى نگذرد . و فوت شدن مرحومه خانم اسباب غريبى و بىكسى من شد . بعد از فوت آن مرحومه براى من شب شب كور است ، روز روز قيامت . نمىدانم چه بنويسم كه چه مىگذرد . بيچاره از عمر خودش خبر نداشت كه كجا فريضهء حقش مىرسد . بارى صبح سه‌شنبه بيست و نهم از خواب برخاستيم . هوا به شدت گرم ، متعفن ، خلاها ، چادر ما هم جايى زده شده كه تمام حاجىها مىآيند پيش روى ما مىنشينند ، دامن پيراهن يا قبا را حفاظ خود مىكنند ، سرى سبك مىكنند ، مىروند . گويا در حاج بدتر از ما كسى نيست . خدا به فرياد من بيچاره برسد ، در اين گوشهء چادر : « هوا مخالف همدم ، سگان زرد مجدد / به جاى نالهء مطرب صداى گوز محمد » .