گرماى عربستان را فهميديم . چنان گرم است كه ما فوق آن متصوّر نيست ، از آسمان زمين آتش مىبارد . آفتابه در چادر گذارد ، آبش مثل آب جوش سماور مىشود . فرش توى چادر چنان داغ است كه دو دقيقه پا در يك جا نمىتوان گذارد . باد مىآيد مثل آلوى تنور ، خدا محافظت كند از باد سام . بنده كه به واسطهء ضعف قلب خيلىخيلى برايم سخت مىگذرد . مثل مردهء متحرّك جان مىدهم . به خصوص بعد از فوت مرحوم خانم خيلى زياد برايم سخت است ، نه همدمى ، نه مونسى ، نه كسى ، نه كارى ، غريب ، يكّه ، تنها ، بىكس ، كاش با وجود اين حرفها اعمالم قبول بود . گويا هيچ قبول نباشد . آن هم با خداوند است . خلاصه آنجا را باغ ابو جهل مىگويند . چشمهء آبى است . هشت فرسخ راه آمديم . منزل كرديم .
شب بوديم . آب بار كردند .
صبح جمعه هجدهم بار كردند . در اين راه هم سنگلاخ بدى بود . كوه [ و ] كتلهايى بود . اگرچه همهء راهها سنگلاخ بود ، درخت مغيلان و خرماى ابو جهل بسيارى بود . شش فرسخ راه آمديم . دو ساعت به غروب مانده رسيديم منزل .
آنجا هم آب نيست . شب بوديم . سحر بار كردند . « يك پياده امروز در راه از تشنگى مرد . آوردند سر منزل او را خاك كردند » .
نماز صبح شنبه نوزدهم رسيديم سر چند چاه آب ، نماز كرديم . شترها آب خوردند . خيكها را آب كردند . سوار شديم . اين راه ميانهء دو كوه است . خيلى سبز ، خوش هوا ، درختهاى مغيلان بزرگ همه مثل نارون چتر زده . يك فرسخ راه آمديم . بعضى حاجىهاى سرنشين آب برنداشته بودند . رفتند پيش عبد الرحمن كه نايب امير حاج بود . عارض شدند كه ما آب برنداشتيم . در راه از تشنگى مىميريم . آمدند جلو حاج را گرفتند ، پياده كردند ، چادر زدند . منزل كرديم . امروز [ و ] امشب هم بوديم . اين اول زمين نجد است . امشب هم قدرى باران آمد . سحر يكشنبه بيستم بار كردند . نماز صبح را در بين راه كرديم . شش فرسخ راه آمديم . ظهرى رسيديم منزل . در اين بيابان هم به جز مغيلان چيزى نبود ، ولى چه عرض كنم از گرماى توى چادر . اطراف چادر بسته ، يك درى باز دارد . خداوند محافظت كند . نمىتوانم بنويسم چه جور گرم است ، به تعريف درست نمىآيد . شب بوديم .
روزنامه سفر حج عتبات عاليات و دربار ناصرى — صفحة 76
مساهمون: رسول جعفريان
ص٧٦