آقاى محمد مهدى ميرزا هم همراه بنده آمدند . ميرزا شهاب الدين و سه چهار نفرى هم مشايعت والدهاش آمدند . امروز [ و ] امشب هم آنجا بوديم . غريب آتش گرفتم .
من كه خيلى دلم مىسوزد براى حضرت و الا و عيالاتشان ، به خصوص تاج السلطنه و عضد السلطنه . ما شاء اللّه بچههاى خوبى هستند . خداوند محافظتشان كند .
امروز كه جمعه بيست و پنجم است ، قاطرچى بار نكرد . باز هم بوديم ، تا سه از شب رفته . آن وقت بار كردند . ميرزا شهاب الدين رفت در خانهء يكى از آشناهاشان . شب ماند ، و ما آمديم .
امروز كه شنبه بيست و ششم است ، دو از آفتاب گذشته وارد كاروانسراى حسن آباد شديم . مادر آقا خوابيده و من هم مشغول نوشتن هستم و فكر غذاى ظهر . خيال دارم نان [ و ] پنير [ و ] سكنجبين بخوريم ، تا چه پيش آيد . قاطرچى خيلى بدى هم گيرمان آمد ، كج خلق ، بد زبان ، متصل دعوا مىكند . دو ماه سه ماه معطل مال بوديم ، تا اين گير آمد ، اين هم از راه اصفهان . آيا چه بلا به سر ما بياورد .
امروز كه يكشنبه بيست و هفتم است ، ديروز يك ساعت به غروب مانده اسبابها را جمع كرديم . كجاوهها را درست كرديم كه بار كنيم . ديديم كه فتح اللّه نوكر نيست . اين طرف بگرد ، آن طرف بگرد ، تا توى قهوهخانه او را پيدا كرديم .
خرجين و لحاف و گليمش را هم برده . اول قاطرچى را فرستاديم ، گفت نمىآيم .
دو دفعه مادر آقا را فرستادم ، گفت من نمىآيم . خودم رفتم گريخت [ كه رفت ] قايم شد ، پدرسوخته . قاطرچى هم زور آورده كه : مىخواهم بار كنم ، همه رفتند .
راست هم مىگويد . همه رفتند . بعد ديديم مردكهء بقال در كاروانسرا آمده كه فتح اللّه مىگويد من با زن سفر نمىتوانم بكنم ، نخواهم آمد . اين هم نوكر آقاى عبد الرضا خان بوده ، چندين سال . [ 96 ] به واسطهء اين كه محرم بوده ، از خود بوده ، آقاى عبد الرضا خان همراه ما كرده كه در راه آسوده باشيم . اين هم نوكر كرمانى . بر پدر مردم لعنت . پدرسوخته ، تو كه مىخواستى به روى ، ديروز از شاه عبد العظيم مىخواستى به روى كه من فكر نوكرى بكنم . خلاصه هرطور بود نماز مغرب [ و ] عشا را كرديم ، بار كرديم . من جلو [ ى ] قاطر كجاوه را گرفتم . مادر آقا كمك داده كجاوه [ و ] خرجين را بار كرديم ، سوار شديم . چه عرض كنم از قاطرچى كه در راه چه بلا به سر ما آورد . كجاوه بىكجاوهكش ، شب تاريك ؛ هر
روزنامه سفر حج عتبات عاليات و دربار ناصرى — صفحة 196
مساهمون: رسول جعفريان
ص١٩٦