بياييد . رفتم اندران . فرمودند عروس امين الدوله را پاگشا مىخواهم بكنم . چون امين الدوله دائى شجاع السلطنه داماد خانم است ، به آن واسطه مهمانى كردند .
امروز كه يكشنبه هشتم است ، مهمانها آمدند : خانوادهء سردار و امين الدوله .
عروس هم رخت فرنگى پوشيده ، سر [ و ] گردنش باز است . شاه آمد ، اينها را تماشا كرد . با عروس قدرى صحبت كردند ، رفت . يك دخترهاى هم بود در اندران . چند روز گفتگو كرده بوديم براى حضرت و الا . آن هم امروز صيغه خواندند . عصرى عروس را بنده برداشتم ، آمدم منزل . به حضرت و الا عرض كردم ، همه را عروس [ و ] داماد كردم مگر شما را ، حالا وقت رفتن ، شما را هم داماد كردم ؛ مرخّص مىشوم .
امروز كه سهشنبه هشتم است ، « 1 » در خانه بودم . باز در خيال مال و حركت .
امروز كه چهارشنبه نهم است ، باز هم در خانه بودم .
امروز كه پنجشنبه دهم است ، باز در خانه بودم . خدا كند مال پيدا شود .
امروز كه جمعه يازدهم است ، نواب عليه فرستادند عقب بنده : حالا راستى رفتنى هستيد ، چند روزى بياييد اندران . بعضى چيزها نبريده است ، درست كنيد .
آمدم اندران ، نشستم به بريدن سفره ، بقچه ، لحاف ، بعضى چيزهاى ديگر ، مجموعهپوش . خلاصه بودم ، تا روز سهشنبه بيست و سوم . هر كار مىكردم نمىگذارند بيايم . هر روز هم حضرت و الا مىنوشتند مال پيدا نشده . خانم هم عذرى در دست داشت كه شما بايست كارهاى مرا رو به راه بكنيد ، برويد .
امروز كه چهارشنبه بيست و چهارم است ، آمدم منزل . باز هم مال پيدا نشده .
خيلى اوقاتم تلخ است .
امروز كه پنجشنبه بيست و پنجم است ، باز هم منزل بودم . در تدارك آمدن مشغول شدم .
امروز كه جمعه بيست و ششم است ، نواب عليه فرستادند كه زود بياييد ، برويم ختنه سيران [ سرور ] عزيز السلطان . آمدم اندران .
امروز كه شنبه بيست و هفتم است ، در خدمت خانم و زنهاى شاه همگى
هامش
( 1 ) . دوباره تاريخ گزارى مؤلف درهم ريخته است .