دستمان برمىآمد ، كرديم . آخر گفتيم بروند داماد را بياورند . حضرت و الا فرمودند مردم زحمت كشيدند ، اسباب چراغ فراهم آوردند ، مردم معزز محترم آمدند ، هرطور هست ببريد عروس را . آقاى عبد الوهاب ميرزا ، آقاى شاهزاده حسين ، محمد مهدى ميرزا ، دو نفر از خواجههاى شاهى ، عروس [ را ] گرفتند . همين طور تكان مىخورده تا در خانه . توى كالسكه نشاندند . بنده و عذرا خانم هم رفتيم توى كالسكه . از بس كه توى كالسكه اين طفل معصوم دست [ و ] پا زده ، چارقد رويش و چادرش تكهتكه شده . احوال من هم توى كالسكه به هم خورده . تا وقتى كه رسيديم به خانهء داماد ، همين طور بىچادر . زنها دوره را گرفتند ، تا برادرهايش [ 86 ] اين [ را ] آوردند انداختند توى اطاق و رفتند . تا هفت ساعت از شب رفته ماها نشستيم . ديديم چاره نمىشود . داماد را آوردند . گفتيم داماد اين تو و اين عروس ، ما كه مرديم . بنده و عذرا خانم رفتيم توى آن اطاق . شام آوردند . من كه تب كردم ، افتادم ، بسكه صدمه كشيدم .
امروز كه يكشنبه يازدهم است ، صبح زود فرستاديم حكيم آمد ، دوا داد . ولى باز مىگيرد ، پىدرپى . يك طرف حواسها پريشان ، يك طرف مهمانهاى پاتختى ، يك طرف مطرب زنانه [ و ] مردانه ؛ هر چه هم مىگوييم نمىخواهيم ، نمىشود ؛ مىگويند ما اين را سه روزه وعده گرفتيم ، نمىشود جواب داد . من هم كه تب دارم به شدّت . حضرت و الا هم هى كاغذ مىنويسند حاجى خانم نبادا اين را به اين حالت تنها بگذاريد بياييد . ماندهام متحيّر چه كنم . امشب هم ماندم .
امروز كه دوشنبه دوازدهم است ، باز هم مبتلا هستم به اين اوضاع . تا عصرى كه مهمانها همه رفتند ، باز بنده ماندم . هر ساعت هم خانم شاهزاده كاغذ مىنويسد : دست من به دامان شما ، اين را ميان مردم غريب تنها نگذاريد . امشب هم بودم . از شدّت تب تا صبح خواب نكردم .
امروز كه سهشنبه سيزدهم است ، عريضه خدمت حضرت و الا عرض كردم كه حال من خراب است . مادر عروس را روانه كنيد بيايد ، پرستارى كند . بنده دو روزى مىآيم خانه ، باز مىروم . هيچ بدى ندارد . اينها قديمى شده . عصرى مادر عروس آمده و من رفتم خانه .
امروز كه چهارشنبه چهاردهم است ، به حالت خواب افتادهام . سينهدرد و تب .
روزنامه سفر حج عتبات عاليات و دربار ناصرى — صفحة 180
مساهمون: رسول جعفريان
ص١٨٠