وقت ما نيامديد ، من آمدم . خيلى خوشحال شدم كه الحمد للّه ايشان را سلامت ديدم .
امروز كه سهشنبه دهم است ، رفتم خانهء آقاى حاجى محمد خان ديدن آقاى خان بابا خان . نبودند ، نشستم . شب شد ، آمدند . امشب را آنجا ماندم .
امروز چهارشنبه يازدهم است ، باز هم در خدمت ايشان بودم . امشب هم بودم .
امروز كه پنجشنبه دوازدهم است ، آمدم خانه . نواب عليه عزيز الدوله فرستادند زود بياييد كار دارم . عصرى باز رفتم خدمت ايشان . فرمودند خيال عروسى داريم ، شما ديگر كارى نداريد . عرض كردم اين مدت گرفتار ناخوشى خانم بوديم .
مهلت بدهيد تا اول رجب . حالا هم عروسى با اين گل [ و ] باران و اين سرما مشكل است . امشب هم در خدمت ايشان بودم .
[ مراسم ازدواج دختر نايب السلطنه با پسر وليعهد ]
امروز كه جمعه سيزدهم است ، مشغول تدارك عروسى شديم . عصرى خبر آوردند كه جهاز دختر نايب السلطنه را كه براى پسر وليعهد مىبرند تبريز ، مىبرند در اميريه باغ نايب السلطنه ، كه آنجا نقل مكان مىكنند تا بروند تبريز . ما هم چادر كرديم . رفتم تماشا ، چه اوضاع ، چه دستگاه : پنجاه جفت يخدان از همه جور نقره ، اسباب آشپزخانه ، مفرشها ، مخمل ، ماهوت ، بلغار ، جوربهجور ، همه روى زرى انداختند . تفصيل بسيار است . قاطرها را بزك كردند . از تبريز دو هزار نفر آمدند عقب عروس . همه سوار شدند . همراه چهار سرباز موزيكانچى ، اسباب آبدارى ، قيل منقل ، همه نقره و طلا . اگر بخواهم همه را بنويسم ، حالت ندارم . تماشا كرديم ، آمديم خانه .
امروز كه شنبه چهاردهم است ، در خانه مشغول تدارك هستيم . نواب عليه فرستادند فردا دختر نايب السلطنه را مىآورند [ 80 ] اندران ، خدمت شاه ، خداحافظى . شما صبح زود بياييد تماشا .
امروز كه يكشنبه پنجم است ، صبح زود رفتم اندران . در منزل انيس الدوله شربت ، شيرينى [ و ] ميوه چيده بودند . مطرب خبر كرده بودند . پنج ساعت به غروب مانده عروس را آوردند حياط شاه و حياط نايب السلطنه ؛ چادر چاقچورى