و حال اينكه هنوز اسباب چراغ و شربت و بعضى چيزهاى ملزومه نخريديم .
عصرى بنده آمدم منزل .
امروز كه يكشنبه بيست و ششم است ، [ 78 ] يهودىها خبر شدند كه ما اسباب مىخواهيم ، پيش [ پشت ] سر هم مىآيند . يهودىهاى اينجا خيلى شبيه رقيه جهود ولايت ما مىمانند . كيسهء رقيه منتهايش پونزده هزار جواهر دارد ، مال اينها كيسهاى دو هزار تومان سه هزار تومان جواهر دارد ، سواى چيزهاى ديگر . امروز هم قدرى جواهر خريدند .
امروز كه دوشنبه هفدهم است ، اسباب مرواريددوزى آوردند . قدرى هم اينها برداشتيم . باز عصرى رفتم اندران . حساب اينها را به خانم دادم . شب هم بوديم .
امروز كه سهشنبه هجدهم است ، آمدم منزل . رفتيم بازار كه جنس خوب پيدا كنم . رفتم در دكان حاجى هادى . جنسهاى مادامى جدا كرديم . داديم بردند اندران .
امروز چهارشنبه نوزدهم است . باز هم رفتيم بازار ، باز هم جنس برداشتيم ، رفتيم اندران . حاجى هادى هم ابدانچه مىخواستند ، زرع كرد داد . تا غروب معطل اين كار شديم . امشب هم اندران بودم .
امروز كه پنجشنبه بيستم است ، نشستم تمام اينها را زرع كردم . سرهاشان را مهر كردم ، سپردم به دست صندوقدار . از وقتى كه من آمدم يك كار خودشان نمىكنند ، همه را واگذاردند به بنده . يك دقيقه آسودگى ندارم . مىگويند ما بلد نيستيم كارى بكنيم ، حالا خدا خواسته چنين مادرى براى ما رسانده . اگر يك چادر نماز چيت مىخواهند ببرند ، تا من نباشم نمىبرند . حضرت و الا هم تمام كارهاشان را گردن من گذارده . بينى [ و ] بين اللّه خسته شدم .
امروز كه جمعه بيست و يكم است ، حضرت و الا فرستادند بيا برويم بازار .
بنده از اينجا رفتم و ايشان از آن راه آمدند . رفتيم دكان يك ارمنى ديگر ، اسباب ورشو خريديم . قهوه سنى [ سينى ] خريديم جفتى چهل تومان ، آئينه خريديم جفتى چهل تومان تا جفتى سه تومان . امروز هم به اين طور معطل شديم . عصرى رفتم اندران .
روزنامه سفر حج عتبات عاليات و دربار ناصرى — صفحة 167
مساهمون: رسول جعفريان
ص١٦٧