تب مىكنم ، به روى خودم نمىآورم . از آن جمله ديشب تب سختى داشتم .
خلاصه به هرطور بود در خدمت ايشان رفتيم بازار . بلورى كه لازم داشتند خريديم ، آمديم .
امروز كه روز دوشنبه چهارم ذى حجه است ، اسباب دوختن پشتى مرواريد را فراهم آوردم . فرستادند زردوز آمد و برد بدوزد . ما هم مشغول كارهاى ديگر هستيم .
امروز كه سهشنبه پنجم است ، باز هم مشغول تدارك هستم . امشب عروسى از كوچه بردند ، خيلى با اوضاع . رفتيم بالاى پشت بام تماشا كرديم .
امروز چهارشنبه ششم است . باز هم مشغول كار بودم .
امروز كه پنجشنبه هفتم است ، رفتم خانهء نجم السلطنه . حمام بودند . فرستادند بنده را هم بردند توى حمام . عصرى بيرون آمديم . عصرانه و چاى خوردم ، آمدم خانه .
امروز كه جمعه هشتم است ، باز در خانه مشغول كار بوديم . عصرى رفتم خانهء بىبى زن وزير . شب آمدم خانه .
امروز كه شنبه نهم است ، رفتيم بازار . بعضى چيزها كه لازم بود خريديم ، آمديم . باز هم بايست رفت بازار . يك فرسخ راه ، با وجودى كه توى واگون مىنشينيم ، من هلاك مىشوم .
امروز كه يكشنبه دهم است ، از خانهء عزيز الدوله پنج دانه گوسفند و يك گل الماس براى عروس عيدى آوردند . از خانهء خانم هم دو دانه گوسفند براى شاهزاده و يكى براى من و يكى براى آقاى عبد الوهاب ميرزا آوردند . بنده هم رفتم اندران .
امروز كه دوشنبه يازدهم است ، اندران هستم . ديروز هم از خانهء سردار چهارده گوسفند ، يكى شاخش طلا گرفته ، يك طاقه شال و يك دست رخت زرى بادامى دوخته ، هشت دانه دكمهء الماس هم به نيم تنه دوخته بودند ، آوردند .
خواجهها كج خلقى كردند كه چرا كم آورديد . ديگر ماها ميانه افتاديم . خلاصه تا عصرى هم اينجا بودند . عصرى رفتند .
امروز روز سهشنبه دوازدهم است ، باز هم اندران هستم ، گرفتار كار . باز پادشاه
روزنامه سفر حج عتبات عاليات و دربار ناصرى — صفحة 147
مساهمون: رسول جعفريان
ص١٤٧