واسطهء شاه اين كار شد ، [ 68 ] كه دست از سر شما و شاهزاده بكشند . آن وقت هم خانم راضى شد و اذن دادند .
امروز كه شنبه بيست و سوم است . مشغول كار اين عروس شديم ، ببر ، بدوز ، تدارك مهمانى و شيرينى .
امروز كه يكشنبه بيست و چهارم است ، آقاى محمد مهدى ميرزا آمدند پيش من ، كه شما براى همه كار مىكنيد مگر براى من ، يك فكرى هم براى من بكنيد .
گفتم آقا يك دخترى هم براى شما پيدا مىكنم . شب خدمت حضرت و الا عرض كردم . فرمودند مختاريد هر كار مىخواهيد بكنيد .
امروز كه روز دوشنبه بيست و پنجم است ، كاغذ نوشتيم . مردم را وعده خواستيم . آقاى محمد مهدى ميرزا هم آمد . گفت شما عقب دختر نگرديد ، من خودم سراغ دارم . بنده را برد خانهء يك زنى . دخترهاى بوده دوازده ساله . من كه پسند نكردم . چون ديدم خودش مايل است ، حرفى نزدم . آنجا گفتگو با مادرش كرديم . آمدم خانه ، بيست تومان پول با سه دست رخت دادم ، بردند . گفتم پس فردا عروس را مىبريم .
امروز كه روز سهشنبه بيست و ششم است ، عروس را كه درخشنده خانم باشد ، اندران بند انداختند . بردند حمام . عصرى هم كالسكه بردند ، عروس آوردند خانهء شاهزاده . عصرى حضرت و الا فرمودند شما بياييد برويد خانهء خان . چون اين دختر نامزد پسر غلامحسين بوده و من ندادم ، مىترسم خانم زن خان آه [ و ] ناله بكند . بگوييد حالا اين قسمت شما نشد ، من عوض اين حشمت الملوك را مىدهم هيچ ، فردا هم عقد مىكنم . شب هم عروس را روانه مىكنم . بنده آمدم خانهء خان . گفتگو كردم . خان كه قبول كرد ، ولى خانم قبول نكرد . گفتند من هرگز سر عقد ديگرى پسر خودم را عقد نمىكنم . فردا شيرينى بخورند . ان شاء اللّه باشد بعد از محرم [ و ] صفر . آمدم خانه ، ديدم اينهايى كه بسته به خانهء شاهزاده بودند ، قوم [ و ] خويشها همه جمع شدند . امشب هم به عيش مشغول بودند .
امروز كه چهارشنبه بيست و هفتم است ، صبح باز عروس را بنده بزك كردم .
از خانهء داماد اسباب عقد آوردند : دو طاقه شال ، دو آئينه قدّى ، دو جفت جار ، دو حلقه انگشتر با جميع مخلفات عقد . مهمانها آمدند . مردانه هم براى عقد وعده
روزنامه سفر حج عتبات عاليات و دربار ناصرى — صفحة 150
مساهمون: رسول جعفريان
ص١٥٠