اندران دور شاه را گرفتند . تماشا مىكردند . شاه گاهى چوب توى دهنش مىكرد ، گاهى زير پايش مىكرد . با وجودى كه خيلى محكم بسته بودند او را ، باز شاه مىترسيد ، ولى خودش را از دسته نمىانداخت . چنان صداها مىكرد . يك زرع [ و ] نيم قدش بود . تا يك ساعت مشغول بازى اين بود . بعد قرق كردند . فراشها آمدند او را بردند . حكم كرد كه همين [ 65 ] امشب او را بكشند و پوستش را كاه كنند براى توى موزه . مىترسم امشب بگريزد .
امروز كه پنجشنبه بيستم [ كذا ] و سوم است ، باز هم مشغول كارهاى خودمان شديم .
امروز كه جمعه بيست و چهارم است ، رفتيم حمام . از حمام بيرون آمديم . از خانهء عزيز الدوله آمدند عقب بنده . عصرى رفتم آنجا . امشب آنجا بودم . صد هزار من گله كه تو بايست پيش من منزل كنى ، معتضد الدوله چه حقى دارد . صد هزار غرغر [ و ] دعوا كرد .
امروز كه روز شنبه بيست و پنجم است ، در خدمت عزيز الدوله هستم .
ما شاء اللّه خودش كه اينقدر حرف مىزند كه من بيحال مىشوم . هى چرت مىزنم . آن وقت هم به من مىگويد بگوبگو ؛ خوب چقدر حرف دارم . چهار كلمه آدم حرف مىزند ، تمام مىشود . عزيز الدوله دلش مىخواهد هر كسى پيش ايشان نشسته ، هى حرف بزند . بنده هم كه حالت ندارم .
امروز كه يكشنبه بيست و ششم است ، باز هم در خدمت ايشان هستم . كار خياطى را هم آوردم . نمىگذارند بدوزم . مىگويد حرف بزن ، حالا خيال كنند تو از مكه نيامدى . عصرى هم شمس الملوك خانم با شوهرش اميرزاده آمدند . باز فرجه براى من مىشود ، خوب است . امشب هم آنجا بوديم .
امروز كه دوشنبه بيست و هشتم است ، صبح برخاستيم رفتيم توى باغ ، سبزى چيديم ، آمديم . قدرى آش رشته پختيم براى شمس الملوك خانم ، خورديم .
حضرت و الا تعليقه نوشتهاند كه ما شما را از كجا پيدا كنيم . مىرويد اندران ، سر از خانهء عزيز الدوله بيرون مىآوريد . به كلى خانه زندگى خودتان را ترك كرديد .
عزيز الدوله هم كاغذ نوشتند كه نمىگذارم فلانى بيايد . امشب هم اينجا بودم .
امروز كه سهشنبه بيست و هشتم است ، حضرت و الا كالسكه فرستادند كه زود بيا كه عروسى آقاى عبد الوهاب ميرزا است . به اين بهانه از گير عزيز الدوله
روزنامه سفر حج عتبات عاليات و دربار ناصرى — صفحة 145
مساهمون: رسول جعفريان
ص١٤٥