گريختم . حالا كه آمدم اينجا ، ديگر دعوا دارند كه تو كجا مىروى ، كارهاى ما مانده به زمين . همه قهر ، خلاصه حرف بسيار .
امروز كه روز چهارشنبه بيست و نهم است ، آقاى عبد الوهاب ميرزا آمدند پيش من ، كه اگر شما را به بهانهء عروسى من آوردند ، پس كارى بكنيد كه عروس را بياوريد . رفتم خدمت حضرت و الا ، عرض كردم تا ايشان راضى كردم . عريضه به خانم نوشتم . جواب دادند بسيار خوب . رفتم در تدارك عروسى آقا .
امروز كه پنجشنبه سىام است ، خانهء عروس را خبر كرديم كه پسفردا شب عروس را مىبريم . آنجا هم كاغذ نوشتم ، بعضىها را وعده گرفتم . فرستاديم اندران ، عيال خانم را آوردند . مشغول عروسى شديم .
[ اوّل ذى حجّهء 1310 ]
امروز كه جمعه غرهء ذىحجّه است ، همه جمع شدند از صبح . اينقدر هست كه طهران در بند ساعت نيستند . هر وقت شد ، شد . نهارى خوردند . عصرى چهار كالسكه درست كردند ، رفتند عقب عروس . حضرت و الا نگذاردند بنده بروم .
فرمودند شأن شما نيست . همينجا مادر داماد باشيد . خانمها رفتند ، غروبى عروس را آوردند . جمعى هم همراه عروس بودند . شام خوردند . آن وقت بنده و حضرت و الا رفتيم ، عروس [ و ] داماد را دست به دست داديم . شباش كرديم . يك گل الماس هم حضرت و الا رونما دادند . يك گوشواره هم داماد دادند . آمديم حياط خودمان ، اى ، راستى عصرى هم اول جهاز عروس را آوردند .
امروز كه شنبه دوم ذى حجه است ، همه بنا كردند مذمت عروس را كردند كه زشت است ، حقيقت كه خيلى زشت است . من بناى تعريف را گذاردم تا اينكه كمكم از دل داماد بيرون كردم . بيچاره يتيم بىپدر . [ 66 ] حضرت و الا را هم ديدم . عرض كردم چاره چه چيز است ، نمىشود به اين نقدى طلاق داد . اينها بى خود حرف مىزنند . قبول كردند . بنده و شاهزاده حالا كه دوهاى دختره شديم .
تا خداوند چه خواهد .
امروز يكشنبه سوم ذىحجّه است . حضرتوالا فرمودند بيايد برويم بازار ، قدرى بلور براى عروس بخريم ، يعنى عروس عزيز الدوله . بنده هم گاهى شبها