ساعت به غروب مانده خوانچه [ خنچه ] آوردند . ما هم در بالاخانه تماشا مىكرديم . چهارصد خوانچه بود . هر خوانچه يك فرّاش سر گرفته بود ، يك سرباز اين طرف و يكى آن طرف . هر بيست خوانچه يك دسته موزيكانچى جلو خوانچهها ، دويست سيصد فراش همه چماقهاى نقره دو طرف رديف مىآمدند .
بعد خوانچهها هم تمام شاهزادهها و صاحب منصبها و نوكرهاى خاص مثل صدر اعظم و امين الدوله و سايرين آمدند توى حياط شاه . صندلىها چيده بودند .
نشستند ، خوانچهها را آوردند حياط خانم . پنجاه خوانچهء شيرينى و پنجاه ميوه و باقى دو قند ، يك كاسه نبات ، همه كارسهاى الوان روى اينها انداخته ، يك قهوه سينى هم ده طاقه شال ، يك قهوه سينى هم پنج حلقه انگشتر الماس ، دو دست و يكى عقيق ، پنج تن دورش الماس ، يك نيم تاج بزرگ ، و يك جفت بازوبند الماس و يك حقه الماس و يك قهوه سينى هم چهارصد اشرفى براى دلمه ، خلاصه مردها شربت خوردند و رفتند بيرون حياط آقا باشى . شيرينى و ميوه چيده بودند و چاى خوردند و رفتند . بعد آمدند عقب عروس . بنده با يكى دو تا از زنهاى شاه عروس را برداشتيم برديم در بالا خانه ، رو صندلى نشانديم . مادر داماد ، خواهرهاى داماد برخاستند ، آمدند نزديك صندلى ، تعظيم كردند . عروس را ماچ كردند . يك طاقه شال را باز كردند ، دادند بنده ، انداختم روى سر عروس .
انگشترها را هم انيس الدوله دست عروس كرد . يك دانه انگشتر الماس خيلى درشت هم مادر شوهر رونما داد . بعد خبر كردند نايب السلطنه بند باز فرستاده ، بازى كنند . حياط قرق شد . مردها آمدند . يك مرد فرنگى با دخترش ، همان كه روز عيد حضرت فاطمه بازى مىكرد . نمىدانم بگويم چطور بازى مىكنند . تا كسى نبيند نمىفهمد . بازى كردند و رفتند . مهمانها هم قريب دويست نفر بودند .
تا غروب [ 55 ] همه رفتند . امشب هم باز مطربها بودند .
هامش
خلوتى برده ، مشغول آرايش بودند . و مخصوصا يكى از زن پدرهاى من مشاطهء خوبى بود . و اسم اين خانم دلبر خانم بود و خيلى اسم با مسمايى بود . و هر عروسى را كه بزك مىكرد از طرف حضرت سلطان به يك پارچه گرانبها مفتخر و سرافراز مىشد . ( خاطرات تاج السلطنه : 27 ) . مع الاسف تاج السلطنه از نويسنده ما كه معاونت دلبر خانم را در بزك كردن او داشته ياد نكرده است تا ما نام او را بدانيم . به هر حال براساس اين دو گزارش مىتوان يك گزارش كامل از مراحل عقد تاج السلطنه به دست آورد .