امير الامراء . آنجا را هم كسى نمىداند .
بارى امروز كه روز نوزدهم رجب است ، صبحى رفتم خانهء حاجى خان . آن هم با دو سه بلدى و نشانى رفتم . نشسته بودند ، كاغذ مىنوشتند . بنده سلام كردم .
سرش را بالا كرد : تو كيستى ؟ مرا نشناخت . هى مىپرسد : تو كيستى ؟ آخر من خنده كردم كه مگر آب [ و ] هواى طهران اينقدر آدم را بىشعور مىكند كه قوم [ و ] خويش چندين ساله را نمىشناسيد . برخاست و عذرخواهى كردند كه و اللّه من نشناختم . تازه پريروز شنيدم شما آمديد . بنده گفتم عذر روسفيد نمىكند . خلاصه نشستيم به صحبت و درد [ 53 ] دل . امشب مرا نگاه داشتند .
امروز كه روز بيستم رجب است ، آدم برداشتم ، رفتم خانهء تابنده خانم . از راه كه رسيدم ، تا ظهر همه را گريه و زارى داشتيم براى مرحومه خانم . خداوند درجاتش را عالى كند . درددلهاى چندين ساله را با هم كرديم . نهار خورديم ، ساعتى خوابيديم . از خواب بيدار شديم . شاهزاده خانم زن مرحوم حاجى موسى خان و احمد خان و دختر احمد خان و محمد على خان پسر حاتم خان آمدند ديدن بنده . تا عصرى بودند . آنها رفتند و بنده هم آمدم خانه .
امروز كه روز بيست و يكم شهر رجب است ، تا سه به غروب مانده منزل بودم . بعد رفتم خانهء منوّر السلطنه . از خانه كه بيرون آمدم ، قدرى راه بايست پياده رفت . آن وقت بنشينم توى كالسكه . توى كوچه راه ماشين درست مىكردند .
جوبى كنده بودند ، يك زرع ، نيم گودى آن بود . آفتاب توى چشم من افتاده بود ، جوب را نديدم . افتادم توى جوب ، كالسكهچىها آمدند مرا بيرون آوردند . ديدم پهلويم خيلى درد مىكند . با وجود اينها رفتم خانهء منوّر السلطنه . دو ساعتى نشستم ، ديدم درد شدت كرد . برخاستم آمدم خانه . امشب را تا صبح فرياد زدم از درد .
امروز كه روز بيست و دوم شهر رجب است ، باز هم درد شدت دارد . قدرى دوا درمان كردند . امشب هم آرام نگرفتم .
امروز كه روز بيست و سوم است ، رفتند گيرمال « 1 » آوردند . دو سه دنده تو رفته ،
هامش
( 1 ) . كسى كه استخوان جا مىاندازد .