تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه سفر حج عتبات عاليات و دربار ناصرى — صفحة 123

مساهمون:

ص١٢٣
اطاق ، آن اطاق ، تا اطاقى كه پيشكش گذارده بودند برايش . ماها هم همه جا دنبال سرش بوديم ، تماشا مىكرديم . دو كيسهء پول و يك انفيه‌دان مرصّع پيشكش گذارده بودند . برداشت و رفت . آن وقت آمدند سر نهار ، نهار خوردند ، برخاستند . آن وقت موزيكانچىها آمدند ، مطرب‌ها آمدند توى حياط . ماها هم در بالاخانه‌ها بوديم . دو نفر فرنگى ، يك پدر و يك دختر بودند ، بند بازى مىكردند . خيلى غريب ، عجيب بازى مىكردند . تماشا داشت . يك بز قندى هم داشتند ، آن تعريف نداشت . خلاصه تماشا كرديم . بعد از همهء اينها عيدى دادند . مادر نايب السلطنه به هر خانمى يك دانه پنج هزارى دادند . يكى هم به من دادند . نواب عليه عزيز الدوله هم آن روز بنده را آنجا ديدند . خيلىخيلى اظهار التفات و مرحمت از اندازه بيرون فرمودند . عصرى هم كه تشريف بردند ، بنده را هم همراه خودشان بردند . سه روز هم بنده را نگاه داشتند . پسرهاى نواب عليه آمدند . فرمودند ماها از خدا شما را خيلى مىخواستيم ببينيم ، چرا كه خانم ازبس كه تعريف از شما مىكرد . الحمد للّه دعاى ما مستجاب شد . بارى امروز كه روز پنج‌شنبه بيست و سوم است ، حضرت و الا كالسكه فرستادند كه بيا ، از اندران آمدند عقبت . آمدم خانه . امروز را هم در خدمت نواب و الا به سر برديم . امروز كه روز جمعه بيست و چهارم است ، رفتم حمام . از حمام بيرون آمده ، شب را هم خانه بودم . امروز كه روز شنبه بيست و پنجم است ، رفتم خانهء سركار غلامحسين خان كه قوم [ و ] خويش‌هاى مرحوم ملك مىخواستند ديدن كنند . عصرى دختر مرحوم آقا محمد ابراهيم و دختر حاجى ملا حسين و دختر مرحوم حاجى نصر اللّه و بچه‌ها و دخترهاشان آمدند آنجا ، ديدن كردند و رفتند . آقا عبد المطلب هم آمدند . [ 52 ] بنده شب را خانهء خان بودم . امروز كه روز يك‌شنبه بيست و ششم است ، آمدم خانه . حضرت و الا فرمودند بايست به روى اندران . بنده را بردند اندران . باز به همان طورها التفات و مرحمت فرمودند . روزها توى اين حياط آن حياط تماشا مىكنم . هم صحبت‌هاى خوب ، اما