خدا مىداند كه دل من كجاست . به خدا اگر هيچ حواس دارم بفهمم كجا هستم .
بارى باز هم هر كار كه مىكنند با شاه روبرو بشو ، خجالت مىكشم . تا شاه از اين طرف كه مىآيد ، من از آن طرف مىروم . تا مقابل من مىرسد ، پشت سر زنهاى شاه قايم مىشوم . بارى بنده را نگاه داشتند تا پونزدهم ماه رجب است . حضرت و الا كاغذ نوشتند كه ما هم حقى داريم . فلانى را زود روانه كنيد بيايد . من او را مىخواهم ببينم .
[ 15 رجب 1310 ]
امروز كه روز شانزدهم شهر رجب است ، آمدم منزل در خدمت حضرت و الا به سر برديم . الهى خداوند ان شاء اللّه عمر و عزت و دولت ايشان را زياد كند .
نمىدانم از التفاتهاى بىپايان ايشان چه بنويسم . من كارى از دستم بر نمىآيد ، مگر اجداد طاهرينم ان شاء اللّه تلافى كنند . روز به روز ، ساعت به ساعت بر التفات ايشان مىافزايد . نمىگذارند آب به دل من گرم شود يا غصهء مفارقت و دورى را بخورم . يك ساعت را تنها نمىگذارند . زنهاى ايشان ، دخترهاى ايشان ، مثل كنيز خدمت مرا مىكنند . آب قليان ، رختخواب ، همه چيز مرا اينها رسيدگى مىكنند . تا حتى آفتابهء خلا براى من آب مىكنند . و اللّه روسياه و شرمنده هستم از روى خانمها و زنهاى حضرت و الا .
بارى امروز كه روز هفدهم رجب است ، حضرت و الا پونزده تومان مرحمت فرمودند كه برويد بازارها تماشا كنيد . اگر چيزى لازم داريد بخريد . من هم با يكى از زنهاى حضرت و الا كه مادر خانمها باشد ، رفتم بازار . اين قدر كوچه و بازارهاى اينجا دور است كه من ذلّه شدم . گفتم من از تماشا گذشتم ، خسته شدم .
چند مغازه و بازار را تماشا كرديم . دو سه دست رخت و چادر نماز خريدم و آمديم منزل .
امروز كه روز هجدهم شهر رجب است ، رختها را بريدم و دوختم . از روزى كه آمدم ، همه روزه به سراغ خانهء تابنده خانم بودم . آدم فرستادم خانهاش را پيدا نكردند . مگر طهران كسى از حال كسى خبر دارد ، يا كسى را مىشناسد كه خانهشان كجا است . حالا خيال كردم فردا بروم خانهء حاجى محمد خان