مىآيد بيرون . هر صبح اوّل سه دانه سيب مىخورد . بعد يك فنجان چاى يا آب گرم مىخورد . بعد نان پنير يا يك جوجه كباب مىآورند ، مىخورد . يك ساعتى مىنشيند . [ 50 ] يا جواهر تماشا مىكند يا كاغذى مىخواهد ، پيدا مىكند . آن وقت مىرود بيرون . نهار بيرون مىخورد ، يا سوار مىشود . اغلب روزها سوار مىشود .
باز عصرى مىآيد اندران ، به همان طريق كه مذكور شد راه مىرود .
[ ناصر الدين شاه و حاجيه خانم كرمانى ]
از اين شبها يك شب آتشبازى و چراغان بود . در خدمت خانمها رفتيم سردر الماس ، تماشا . يك شب هم در نارنجستان چراغان بود . قرق كردند . رفتم .
چه نارنجستان ، يك جايى ساختند عرض شش زرع هفت زرع ، وسط اين نهر آبى كه متصل مىرود . اوّل كه داخل مىشوى ، يك حوض بلورى است كه آب مىآيد از سرش مىريزد و در نهر جارى مىشود . طولش را چه عرض كنم چقدر است .
در ميان اين نهر هر يك زرع يك فواره آب مىآيد . وسط اينها يك جار گذاشته .
دو طرف نهر درخت نارنج ، مركبات جوربهجور ، پر از بار ، درختهاى بلند ، چراغهاى جوربهجور ، الوان ، با اينها آويزان كردند . ديواركوبها جوربهجور كوبيده ، چراغهاى زمينى كوبيده . يك طرف اين نارنجستان نماست و يك طرف ارسى رو به ديوانخانه . هر نمايى يك ارسى كه دو زرع بيشتر قد و يك زرع [ و ] يك چاريك عرض ، شيشهء يكپارچه ، هر جورى هم ، بخارى آهنى آتش كرده .
تمام زنهاى شاه هم بزك كرده ، توى اين نارنجستان . ببينيد چه صفايى دارد .
امشب مطرب و بازيگر مردانه هم بود . بنده هم جزو تماشاچىها ايستاده بودم .
شاه گردش مىكرد ، تا رسيد نزديك من . نواب عليه خانم شاهزاده عرض كرد :
شاه اين حاجى خانم كرمانى از مكه آمده ، مىخواهد شاه را زيارت كند . صبر كنيد شما را ببيند . فرمودند : به چشم . آمد نزديك من . عينكش را برداشت ، دستمال گردنش را باز كرد ، سرش را آورد توى صورت من . از خجالت سر به سر انداختم . زودزود مىگويد : مرا نگاه كن ، ببين من مقبول هستم يا نه . آخر نگاه كردم . آنوقت گفت چطورم . من هم عرض كردم ما شاء اللّه خيلى خوب و مقبول .