بنشيند ، ولى نمىخورد . روز بروم خدمت سركار خان . حضرت اعظم و الا تشريف بردند . فرستادم شهاب الدين و مادرش را پيدا كردند ، آوردند . قدرى گريه كردم .
هنوز آرام نگرفته بودم كه شهاب گفت خبر داريد كه بىبى زهرا فوت شده .
نفهميدم چه احوال شدم . قريب دو ساعت بىحال بودم . كاش مرده بودم و نشنيده بودم . بميرم براى دل پرحسرت آن ناكام . نمىدانم چه بنويسم كه چه حالت دارم براى اين جوانمرگ . الهى كور شوند آنهايى كه كار اين را به اينجا رساندند . خلاصه نمىدانم چه حالت دارم . ظهر شد ، نهار آوردند . ميرزا شهاب الدين و مادرش هم اينجا نهار خوردند و رفتند .
سه ساعت به غروب مانده زن حضرت اعظم و الا و يكى از دخترهايشان و كنيزشان آمدند عقب من . مرا بردند منزل . كمال مرحمت و التفات را فرمودند كه هر [ چه ] بخواهم بنويسم مافوقش متصوّر نيست . شب شد ، شام خورديم ، خوابيديم .
صبح برخاستم . امروز كه روز يكشنبه بيست و هفتم است ، فرستادم كجاوه و اين خرده اسباب و خورجين را كه داشتم ، از خانهء خان آوردند خانهء ميرزا شهاب الدين . من كه غريب بىكس چيزى نداشتم ، خودم رفتم چادر چاقچور را برداشتم و آمدم . امروز را هم با التفاتهاى حضرت و الا به سر برديم .
امروز كه روز دوشنبه بيست و نهم است ، صبح از خانهء نواب عليه عزيز الدوله « 1 » آمدند خواصهگارى [ خواستگارى ] نيم تاج خانم ، دختر حضرت و الا .
نواب عليه شمس الملوك خانم ، دختر نواب عليه عزيز الدوله ، حاجى شاهزاده ، خالهء نواب عليه ، زن نواب و الا عميد الدوله بودند . آمدند ، شيرينى خوردند و از آمدن بنده به طهران خيلى خوشوقتى كردند ، كه الان مژده مىبريم براى عزيز الدوله و يك چيزى مىگيريم . هميشهء اوقات از خداوند خواهش مىكند ديدن شما را . امروز هم به اين منوال گذشت .
امروز كه روز دوشنبه است ، نواب عليه خانم ، شاهزاده دختر حضرت اعظم
هامش
( 1 ) . عزيز الدوله خواهر ناتنى ناصر الدين شاه و همسر شاهزاده ميرزا عميد الدوله بود . بنگريد : رجال عصر ناصرى :
268 - 269 .