برخيزم ، آتش كنم ، چاى درست كنم . حاجى شعبان را بيدار كنم ، چاى بخورد .
چه كنم ، چاره ندارم . در بيابان غريب بىكس ، بايست با همين بگذرانم .
[ جهرود ]
خلاصه امروز كه سهشنبه هشتم ماه است ، طلوع صبح بار كردند . ابدا حالت ندارم ، از شدت تب و سرفه . خيلى هم سرد است . توى كجاوه از سرما خشك شدم ، گرم نشدم . شش فرسخ راه آمديم . دو ساعت به غروب مانده رسيديم جهرود . در اين راه هم خيلى آبادى بود ، ولى از سرما كجا من ملتفت بودم . اينجا هم خيلى باغستان دارد ، دكان ، بازار هم دارد . بهقدر وسعت خودش بد نيست .
رودخانههاى خوب دارد ، ولى از سرما چه گويم و چه نويسم . كجا حالت نگاه كردن است .
[ ورود به قم ]
امروز كه چهارشنبه نهم است ، ديشب هفت از شب رفته بار كرديم . با حالت تب و لرز ، نماز صبح را در بين راه كرديم . نه فرسخ راه آمديم . اول غروب رسيديم به قم . در كاروانسرا منزل كرديم . باران هم مىآمد به شدّت ، بنده هم خيلى بىحال هستم . در اين راه هم همه آبادى ، دههاى نزديك به نزديك ، خيلى باصفا ، ولى باد ، باران نگذارد كه ما چيزى ببينيم .
امروز كه روز پنجشنبه دهم است ، صبح زود فرستادم سراغ آقا ميرزا هادى .
يك دفعه ذوق زنان آمد . خيلى خوشحال اسباب ما را بار كردند ، بردند خانهء خودشان . قاطرچى ما را جواب كردند . گفتند هر وقت خواستيد برويد مال براى شما پيدا مىكنيم . حقيقت مطلب ، توى اين سرما نه استطاعت بدنى دارم بيايم كرمان ، نه خرجى دارم . خيال دارم بروم طهران . يك ماه ، چهل روزى بمانم . آن وقت بيايم كرمان .
امروز كه روز جمعه يازدهم است ، صبح از خواب برخاستم . تب كردم ، لرز كردم به شدّت . به اين واسطه خيلى پريشانم . اگر در ولايت غربت ، زمستان ، ناخوش بشوم ، خيلى سخت است . آقا ميرزا هادى ، عيال ايشان خانم بزرگ ،