[ ديز آباد و ساروق ]
امروز كه روز شنبه پنجم است ، با حالت تب طلوع صبح نماز كرده ، بار كردند . باد [ و ] باران مىآمد به شدّت ، كه تمام رختخواب و اسباب كجاوه تر شده .
من هم متّصل مىلرزم . هفت فرسخ راه آمديم . يك ساعت به غروب مانده رسيديم ديز آباد . نه مرده و نه زنده ، از شدّت باد [ و ] باران و تب نفهميدم اين راه چه بود و چه نبود . حالا كه خيلى بد حالم ، خداوند خودش وسيله بسازد كه در اين راهها نميرم ؛ بىكلمهء شهادت ، بىغسل ، بىكفن ، نااميد ، خدا هر چه قسمت است همان را مىدهد .
امروز كه روز يكشنبه ششم ماه است ، با حالت تب و درد سر و سرفهء زياد ، طلوع صبح بار كردند . شش فرسخ راه آمديم . دو ساعت به غروب مانده رسيديم ساروق . نه مرده نه زنده ، چهار پنج مرتبه توى كجاوه لرز كردم . به نظرم مىآيد موت رسيده ، احوالم خيلى بد است . هواى سرد ، آدم بىبنيه ، گرماى عربستان خورده ، قلب مگر از هم پاشيده . خيلى مشكل است ، بىكسى ، بىپرستارى ، خداوند محافظت كند . حالا كه خيلى احوالم بد است .
امروز كه روز دوشنبه هفتم ماه است ، طلوع صبح بار كرديم . هفت فرسخ راه آمديم . دو ساعت به غروب مانده رسيديم سياشون . امروز در كجاوه چهار مرتبه لرز كردم . از شدّت سرفه ضعف مىكنم ، غش مىكنم . به حالتى مىشوم كه قوهء حركت و حرف زدن ندارم . خدا كند در اين راه نميرم تا برسم به حضرت معصومه ( س ) . آنجا اگر بميرم عيبى ندارد . خداوند بىكسى را نصيب هيچ كس نكند . خدمت كردن خودم خيلى سخت است . رختخوابم را كه مىاندازم ، جمع مىكنم ، نفسم بيرون مىرود . اين بىمرّوت بىانصاف فاطمه ، دست از پا خطا نمىكند . خداوند انصافى هم به او بدهد . يك نوكر پيرمرد طهرانى هم گرفتم كه خدا نصيب كافر نكند . چنان جهلى دارد كه آنچه خودش بگويد و بكند همان است . به خيالش ما ديگر توى دنيا نه نوكر ديديم و نه داشتيم . قوم [ و ] خويش هم درآمديم ، در بچگى غلام بچهء مادر مرحوم ملك بوده ، بزرگ كه شده نوكر آقا محمد تقى ، آقا محمد ابراهيم [ و ] آقا حسين على بوده . اينقدر [ 45 ] پر حرف هم هست كه نهايت ندارد . همه را از خودش تعريف مىكند . نصف شب من بايست