تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه سفر حج عتبات عاليات و دربار ناصرى — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
اسحاق ميرزا ، نوهء محمد ولى ميرزا است . در كرمانشاه شاهزاده بسيار است . همه نوه‌هاى محمد ولى ميرزا ، پسرهاى ايشان . خلاصه محبت و مهربانى كردند . شب هم مىخواستند مرا نگاه دارند ، به واسطهء اينكه سحر بايست بار كنيم ، آمدم كاروان‌سرا . ديدم قاطرچى كه من مال كرايه كردم ، از راه قم بايست رفت ؛ اصفهانىها از راه دولت آباد خواهند رفت . رفقاى بنده امشب مىروند ، من مىمانم تنها . مدتى است انس گرفتيم با هم ، خيلى سخت است تنها ، آنها امشب مىروند . على اللّه من كه نديده‌ام در كرمانشاه تا ببينم قاطرچى كى بار مىكنند ، حاجىهاى طهران را مىبرد . من هم از او مال كرايه كردم . امروز كه شنبه بيست و هشتم است ، رفقا كه خانوادهء كلانتر باشند ، نماز كردند و خداحافظى كرده ، بار كردند . من ماندم تنها . خيلى سخت مىگذرد . خداوند حافظشان باشد . مردمان مهربان خوبى بودند . اگرچه با بودن آنها خرج من زيادتر بود ، ولى تنها نبودم . در راه‌ها يا در كربلا ، كاظمين هر كجا كه بوديم ، يك اطاق من مىگرفتم و يكى آنها . زن حاجى كلانتر متصل منزل من بود . چاى ، قليان ، شام ، نهار پيش من بود . خوابيدن هم منزل من بود . بعضى اوقات هم شام [ و ] نهار براى يك نفر او مىآوردند . اينقدر بود هم زبانى داشتم . هرجا به زيارت مشرّف مىشديم با هم ؛ بازار ، حمام ، هرجا مىرفتيم با هم بوديم . خلا با هم مىرفتيم ، او چراغ براى من مىگرفت ، من براى او مىگرفتم . حالا كه از هم جدا شديم ، پدرسوخته قاطرچى ما را معطّل دارد . نه خرج دارم و نه كسى به قرضم مىدهد . اگرچه كرمانشاه وفور نعمت همه چيز هست . صبح كه مىشود چاى ، شير ، ثعلب نبات ، چغندر پخته ، ليمو پخته ، نان‌هاى خشك و تر خوب ، پنير ، شير برنج ، آش رشته ، زردك پخته ، پلو ، آنچه تصور كنيد ، كلم‌هاى پيچ بسيار خوب ؛ روى سر مردهاست . داد مىكنند ، مىفروشند . [ 42 ] زغال ، هيمه ، ضرور اينكه زوار بازار برود نيست . كاهو دارند چهار پنج دانه يك من ، پرتغال كه ما در عربستان نديديم آنجا دارند ، نارنج ، ليمو از اطراف مىآورند ، پرتغال ، نارنج ، ليمو از مندلى مىآورند ، كبك‌هاى چاق خوب يكى بيست [ و ] چهار پول . هركس در كرمانشاه باشد ، خوش مىگذراند . به سر مىزند [ مىگذارند ] ، دور بازار مىفروشند .