نقل كنم ، بد آمد . و مظلوم بن خضير حسيناوى آمده نقل كرد كه حاجى از بيت اللّه آمده مىگويد كه حجّ به روز جمعه شده . از اين قرار معلوم شد كه حجّ باطل بوده كه روز هشتم بود . و كشيكچى كه از جانب حجيلان ، شب مىآمد ، اوّل مىگفت اگول [ اقول ] « 41 » كسى از عرب شهرى و برّى در حاج نباشد ، و تقيدها مىنمود كه نگذاريد . در حقيقت امن بود . و آن شب باران كم كمى مىشد و شب به غايت تاريك و تار بود . امّا به سبب امنيت مردم به استراحت تمام مىخوابيدند .
بيست و يكم شهر محرم الحرام روز شنبه : در مقام بريده ، آقا رجب على لنبانى براى ملاقات من آمده و روزه قضا داشت . و عكّامهاى خود را مقرّر نمودم كه دو نفر هر روز شترها را به چراگاه برده بيارند . حاجى مفلح ملتجى به جناب شيخ خلف شده كه به جمّال من واگذارند . با وجود [ اين ] گفتم كه عكّام من بيكاراند و پول زيادتى ندارم كه بدهم ، و يا از جايى قرض بگيرم ، به دستم نمىآيد . چون پاى جناب شيخ خلف در ميان بود ، لاچار شدم . و مير يوسف على هم كمك و طرفدارى مفلح مىنمود ، از دست طلب خودش كه نسوزد و مفلح به زودى پول بدهد . هرچند منع مىكنم كه در امر من دخل و تصرّف ننماييد ، فايده به حال مير موصوف نمىكند . هميشه در هر امور چنين رفتار مىكنند .
خوى بد در طبيعتى كه نشست نرود جز به وقت مرگ از دست
و ديگر شب حملهء حيدرى خواندم ، وفات رسول خدا - صلى اللّه عليه و آله و سلم - . شب قدرى بارش شد و رعد و برق هم بود . و دعاى سحر ابو حمزهء ثمالى به جهت مير سبحان على مىنوشتم ، تمام كردم بعون اللّه تعالى و دعاى ديگر شروع نمودم .
بيست و دويم شهر محرّم الحرام روز يكشنبه : در مقام بريده ، نزد شيخ خلف رفتم . مردم مىآمدند و به جهت رفتن عراق استخاره مىديدند ، بد مىآمد و به جهت حجاز رفتن خوب مىآمد . و قرآن كوچك كه از مال نائب الصّدر اصفهانى بود ، به مبلغ شصت اشرفى خريدم . و پول مبلغ پنجاه مجر از آقا حسن
هامش
( 41 ) . در صفحات آينده مىگويد : يك كسى بود كه اقول مىگفت به او پنج درهم دادم .