است كه حجيلان جار زده كه از حجّاج احدى داخل ولايت به جهت سكونت نيايد . به حاجى صالح پيغام فرستادم . گفت خبر ندارم . و رفت و پيغام آورد كه شما را رخصت داده ؛ و خوف او از جهت عكّامهاى عراقى است كه به زنها دراز نشوند ، و الا نه ، به مردم اخيار رجوعى ندارد . بناى رفتن را گذاشتم . به عيال ميرزا محمد حسين و شيخ خلف را تكليف نمودم . گفتند ما هم مىآييم ، و در يكجا ممكن نيست به جهت كوچكى خانهها ، مگر در همسايگى و يا در نزديكى شما آمده خواهيم ماند . خلاصه اسباب را فرستادم و جناب بيگم صاحبه را در يك لنگهء محمل نشانيده ، بر دوش عكّامها داخل خانه نمودم . سبحان اللّه ، عجب خانهاى مشاهده كردم كه نه سر داشت و نه پا ، و تاريك و خلا هم نبود ؛ و متعارف نيست ، نه در خانهء بزرگ و نه كوچك . حمد الهى بهجا آوردم كه اين هم ميسّر شد كه سايه داشت . و شب هم سرد بود و يخ بسته . بههرحال بر تنگى هركس به يك جايى سكونت كرده و به اين مكان تنگ را غنيمت دانسته ، مىماندند .
سىام شهر ذى الحجّة الحرام كه سلخ باشد ، روز شنبه : در مقام بريده صبحى آدم حجيلان آمد كه شما و مادر شما بمانند ، اما عكّامها را نگذارند و خود بمانند .
و چنين حرفها در ميان آمد . در اين بين حاجى صالح آمد و گفت خاطر جمع باشند . به جهت عكّام اين نقلها است . چون توقّع خلعت داشت و در راه گوسفند هم فرستاده بود . يك شال سبز بوتهء بزرگ كشميرى به حاجى صالح خلعت دادم . و مىگفت در تدارك رفتن درعيّه مىباشم به اتفاق ميرزا رضا قلى .
و شب باز سرد شد ، كه آخر شب ابر بود . امّا ماه را رؤيت نكردم . واقعهء مقبل رفتن حضرت امام حسين - عليه السلام - از مكّه به مدينه خواندم . و زن صاحب خانه در نزد بيگم صاحبه آمد با دختر و پسر كوچك ، و خرما و ديگر چيزها هديه آورد . دو اشرفى به او دادند .
[ ابتداى سال 1231 ]
غرّهء شهر محرم الحرام سنهء 1231 هجرى نبوى - صلى اللّه عليه و آله و سلم - مطابق چهاردهم ماه حرام سنهء 1196 جلوسى مبارك مرتضوى - عليه