اشرفى سابق كه در راه گرفته بود ، در خبرا گرفت به جهت جمّالها .
بيست و چهارم ذى حجهء الحرام روز يكشنبه : يوم مباهله و يوم حاتم بخشى سيد اوصيا امير المؤمنين - صلوات اللّه و سلامه عليه - و دعاى آن روز خوانده .
اوّل صبحى بود كه چهار اسب سوار از « بريده » آمدند از پيش امير حجيلان ، و كتابتى به جهت ميرزا رضا قلى و حملهداران ، به مضمون آنكه خوش آمديد كه ولايت من رسيدهايد ، و مهمان من مىباشيد و از برگردانيدن شماها بسيار از حجّ مكدّر شدم . كاش خبر مرگ پسرم عبد اللّه كه يك دانه دارم ، رضا بودم ، و الا نه از اين خبر رضا نبودم . بههرحال ، الحال در آنجا بودن صلاح نيست . در بريده پيش من بياييد . آنچه خواهش شما است ، به عمل خواهم آورد . هركس به عراق مىآورد ، به آدم معتبر روانه مىسازم ، و اگر به مدينه و طايف و مكهء معظّمه مىخواهيد ، باز آدم معتبر همراه كرده ، روانه خواهم نمود . غرض هرچه خواهيد ديد به جز خوبى ديگر چيزى نخواهيد ديد .
خلاصه از مضمون خط امير حجيلان مردم حاج بسيار خوشحال شدند . امّا حملهداران قدرى مشوّش شدند و خبرى شهرت دادند كه بعد از برگشتن از تميّه كه به سه منزلى مدينه بود ، قشون محمّد على پاشا براى كمك حجّاج آمده بودند ، نديدند برگشتند . و مردم مىگفتند كه در پنج شش منزلى لشكر افتاده بود ؛ و العلم عند اللّه .
بيست و پنجم ذى حجة الحرام روز دوشنبه : يوم نزول سورهء هل أتى در شأن آل عبا - عليهم الوف التّحيهء و الثّناء - روز عيد بزرگ ، صبحى بار كردند . چار فرسخ در يك صحرايى فرود آمدند . امّا آب دارد و در دم راه دهى هلاليّه آمده ، گذشتند . و بعضى چيز مردم خريدند . اوّل ابر بود ، آخر آفتاب درآمد . قريب غروب آفتاب ، شيخ خلف و حاجى مهدى برادر حاجى صالح حمله دار آمدند .
احقر از دعاى مباهله و جامعهء كوچك - كه صغير بوده باشد - فارغ شده بودم .
نشستند تا نماز با جماعت در خيمهء ما خوانده ، رفتند .
بيست و ششم ذى حجة الحرام روز سهشنبه : اين هم روز خوشى است كه قتل . . . . از خاندان اهل بيت به روايتى وارد شده ، « 36 » و همان روايت مشهور نهم
هامش
( 36 ) . بر حسب آنچه در تقويمهاى كهن شيعه آمده روز 29 به اين اعتبار عنوان شده است . بنگريد :
الاقبال : 2 / 379