كه مختاريد ، من كه مىروم . گفتم : خدا حافظ و ناصر شما است . غرض ، قصد داشتم كه بار نكنم كه ديدم جناب شيخ آمدند و گفتند كه دو باعث شد كه بار كردم : يكى آنكه استخاره كردم در ماندن ، بد آمده ؛ و دويم مبارك ظاهرى به دست حاجى حسن سالم پيغام مخصوصى به من داده ، نمىتوانستم تخلّف امر آن ملعون كرده باشم . غرض ، اگر شما هم بار نكنيد ، قطع آشنايى و رفاقت فىمابين شده . چون مخالفت استخاره و مكدّرى شيخ خلف و مفارقت عيال ميرزا محمّد حسين و ديگر همراهان در نظر آوردم ، لاچار شده ، حكم به بار كردن نمودم . و حاجى صالح حمله دار نيز ميرزا رضا قلى را رضا نموده ، بار كردند .
نزديك به غروب به صحرايى كه آب نداشت منزل نمودند . و عكّامهاى حاجى مفلح بنا را به شرارت گذاشتند ؛ و مكدر شده ، چند قدم فاصله رفته ، همهء عكّامها قرار گرفتند ، مگر سه چهار عكّام كه به معرفت ميرزا محمد على در نجف اشرف آمده ، مانده بودند . هرچند به حاجى مفلح گفتم ، در جواب گفت چه كار بكنم . بيرون بكنيد . همين است . تمام شب و وقت بار كردن نيامدند .
غرض بسيار مفسد و شرير بودند .
[ رويزه ]
بيست و يكم شهر ذى حجة الحرام روز پنجشنبه : صبحى بار كردند . در رويزه دهى از ديهات قصيم بود ، وقت ظهر رسيدند . قدرى معموره بود و حاجى مفلح باز بنا به كجروى نهاده . غرض ، مردم فرود آمدند . شب مبارك ظاهرى ملعون از حجّاج جدا شده ، رفت . بعضى مىگفتند كه در « رس » دهى است معمور و بزرگ ؛ خانهء آن ملعون در آنجا است ، به خانهاش رفته ؛ و بعضى گفتند كه پولها را گرفته ، به درعيّه رفته پيش عبد اللّه بن سعود . و شب بسيار سرد بود و آب اين ده بد نبود .
[ خبره ]
بيست و دويم شهر ذى حجّة الحرام روز مبارك جمعه : صبحى سوار شده ، حجاج روانه شدند ، امّا سرد و باد تند بود . وقت اوّل ظهر به « خبره » كه قلعه و