خودها حضرات برگشتند كه پول جمعآورى نموده ، بدهند . غرض در سخت بليهاى گرفتار بودند . هرچند فكر و خيالها به كار مىبردند ، سودى نمىبخشيد .
پنجم ذى الحجة الحرام روز سهشنبه : مقام بود و گزارش شب را كه شنيدند كه غير از پول دادن مفرّى براى حجاج نيست ، حجّاج عجمها جمعيت نموده ، پيش شيخ خلف آمدند و التجا كردند كه پيش مبارك ظاهرى رفته ، تخفيف بدهانند . شيخ موصوف اوّل به اتفاق حضرات عجمها پيش ميرزا رضا قلى رفته ، ديد حملهداران جمع نموده ، هفت هزار دوبتى بابت بقيه پول مبارك و يازده خاوهء حربىها ابواب جمع اينها نموده ، كه هركس به حمل خود رفته ، از حجّاج خود بگيرد و جمع نموده ، به مبارك و حربىها برساند . جناب شيخ با جناب ميرزا رضا قلى سخت و سست گفتگو كرده ، به چهار هزار اشرفى بر حملهداران مقرر گردانيده كه تا شام جمع كرده بدهند ؛ و آخر اين هم نشد . حملهداران مقرّر كردند كه برمىگرديم به طرف سوق الشيوخ . و بعضى به طرف جبل و دل برداشته شدند كه به مدينه نمىرويم . و مردم حجّاج هم به يك قرار نبودند . هر وقت يك سخنى مىگفتند . مگر احقر و رفيقان و جناب شيخ خلف و عيال جناب ميرزا محمد حسين و دختران بنىآقا كربلايى بودند و بعضى تجار بغداد و كاظمين و قليلى از عجمها كه به يك رأى بوديم كه به مدينه خواهيم رفت ، و حمله دار ما حاجى مفلح نيز موافق رأى ما بود .
ششم شهر ذى الحجة الحرام روز چهارشنبه : باز مقام بود . اسباب رفتن سرهم نيامده بود و مردم حاج هركسى يك سخنى مىگفت . كسى مىگفته كه مبارك ما را به سمت قصيم « 25 » خواهد برد . يكى مىگفت كه حج از دست ما رفته به مدينه خواهيم رفت . غرض سخنهاى مختلفه هركس به موافق كيف و رأى خود مىگفتند و نمىدانستند كه چرخ نيلوفرى به چه قسم گردش خواهد كرد و قضا و قدر چه نوشته كه به ظهور چه خواهد آمد .
بيا ساقيا اى دلم را طبيب * كه رنج غريبى مرا شد نصيب
شدم منع از حج بيت الحرام * سوى نجد حجاج رفتند تمام
هامش
( 25 ) . در اصل : قسيم .