ز ظلم وهابى پريشان شدند * همه خوار و بىقدر و حيران شدند
ز حال گذشته حكايت كنم * ز ظلم فلك من شكايت كنم
كنون سامعان را خبر مىكنم * كه من حال حجاج سر مىكنم
غرض كه مردم در فكر بودند كه با شيخ حربى بسازيم و چيزى علاوه هم از خاوه به او بدهيم كه ما را از چنگ مبارك نامبارك وهابى خلاصى داده ببرد كه از قيد خلاصى يابيم . چنانچه با شيخ غانم حربى گفتگو انداختند و او گفت كه مىبرم . خلاصه جناب شيخ خلف به معرفت حاجى مفلح و حاجى على بن زكريا حربى گفتگو انداخته [ كه ] به هزار اشرفى علاوه بر خاوه مىدهم ، مجموع اعرابهاى بغدادى و كاظماوى و حسيناوى و حلاوى و خزايلى و قليلى از عجمها را مستخلص نموده ، به مدينه برساند . مردم رضا شدند . او هم قبول كرد و گفت اگر دو هزار اشرفى مجموع حاج به من بدهد ، همه را مىبرم و نمىگذارم مبارك يك فلوس از حجاج ديگر بتواند بگيرد . مردم بسيار خوشحال شدند و به ميرزا رضا قلى هم اين گزارش را اظهار كردند . گفت صلاح نيست ، هرچه پول به مبارك قرارداد شده ، داده باشيم ، بعد مبارك به ما كارى ندارد . به شيخ حربى چيزى داده خواهيم رفت ؛ و اگر بدون پول مباركى با شيخ حربى ساخته برويم ، حربى قليلاند ، جنگ و جدال خواهد شد . اگر شك بر حربى افتاد ، وهابىها يك نفر از ما زنده نخواهند گذاشت . غرض عربها در فكر جمعآورى پول بودند .
چنانچه شيخ خلف به اين جانب آمده ، گفتند كه دويست اشرفى دوبتى به نام شما نوشتهام ، باقى ديگران خواهند آورد . گفتم بسيار خوب است ، قبول دارم .
بگيريد . گفتند اول از ديگران جمع شود . پول شما در كيسهء من است . وقت ظهر حاجى صالح و مبارك ظاهرى پيش شيخ حربى رفتند و آمدند . معلوم نشد كه چه سخنان در ميان دارند . وقت عصر چند آدمهاى شيخ حربى به خيمهء ميرزا رضا قلى آمدند و ميرزا را فرصت حرف زدن ندادند . كشانكشان به طرف خيمهء شيخ حرب مىبردند . هرچند ميرزاى موصوف مىگفت كه مطلب شما چيست ، و كسى عربى آمده فيما بين ترجمه بكند ، دريافت نموده ، آنچه صواب باشد به شما حالى بكنم ؛ هيچ محل به سخنان ميرزا نمىنمودند . تكان داده و چماق زده مىبردند ؛ و فرصت كفش در پا نمودن نمىدادند ، و كسى جرأت نداشت از