كجاوهها را بيندازند و بار را تخفيف سازند و شب و روز راه بروند ، آن وقت ممكن است .
و در خلوت هم ميرزاى موصوف با شيخ حرب گفتگويى كرده و در ميان حاج آمده ، گفتند كه كجاوهها موقوف و بشكنيد و اسبابها چه از خوراكى و غيره در اين صحرا انداخته ، سبكبار شده ، شب و روز راه طى كرده ، به مطلب خواهيم رسيد . غرض مبارك ظاهرى گفت پول مرا تمام و كمال بدهند ، آن وقت بروند . ميرزا رضا قلى به حاجى صالح گفتند هرقدر پول جمع شده و آنچه بر ذمّهء حملهداران است ، چرا به مبارك نمىدهند ؟ و غصّه نمود . و به حجاج تكليف كردند كه پول بدهيد كه پول مبارك و پول خاوهء حرب داده ، روانه شويم . حجّاج به ناله و فرياد در آمدند كه اين وجه از كجا بدهيم ، در چهار پنج روز هم جمع نخواهد شد ؛ و وقت از دست رفت و مأيوس شدند ، و گفتند ما را به مدينه برسانند . خلاصه تمام روز و شب به اين گفتگو بود و قرار به يك رأى نمىگرفت . در حاج قيلوقال بلند بود و هر يكى چنين و چنان مىگفتند . و مبلغ شصت اشرفى دوبتى ميرزا رضا قلى از احقر طلبانيد كه به عوض حمله دار خود بدهيد . احقر مبلغ مذكور به دست حاجى مفلح فرستادم . و در حاج عجب شورو شين افتاده كه به تحرير نمىگنجد ، و السلام .
چهارم ذى حجّه روز دوشنبه : مقام بود ، و حركت از اينجا محال و ممتنع . نه پول جمع خواهد شد و نه رفتن مدينه ميسر خواهد گرديد . غرض حاجى صالح آمده ، گفت كه براى هزار دوبتى معطّلاند ؛ اگر مردم بدهند روانه مىشويم . معلوم بود كه اين حرف مغز نداشت . اين جانب در پيش ميرزا رضا قلى رفتم و سخنان بىفايدهء بسيار در ميان آمد . آخر الامر گفتند كه اگر امروز بار نشد و نرفتيم ديگر محال است ، كه به پريدن [ هم ] به مكه نخواهيم رسيد . غير از مدينه چاره نيست .
وقتى ديگر حاجى صالح و حاجى مفلح آمده ، باز تكليف نمودند كه ميرزا در پيش خيمه در آفتاب نشسته و مردم جمعيت شده و مردم شماره مىكنند . تشريف بياريد و عاجزى نموده . اجابت نمودم و رفتم ، و جناب شيخ خلف هم آمدند .
عجب جمعيتى و قيلوقال بود . در آفتاب گرم گويا ميدان حشر و نشر بود . دو ساعت نشستم ، سوختم ، و سخن هيچكس نفهميدم . فريادها بود . مطلب چيزى
تذكرة الطريق في مصائب حجاج بيت الله العتيق ( فارسى ) — صفحة 60
مساهمون: محمد عبد الحسين كربلايي كرناتكى هندى
ص٦٠