فغان حجّاج بلند بود : « واى بردند » . هرگاه كسى پى دزدان مىرفت ، آن را نيز برهنه مىكردند . قيامتى برپا بود و فريادرسى نداشتند . هركس به محافظت خيمه و اسباب خود مشغول ؛ و ابر و باران نيز بود و تاريكى به شدتى بود كه مردم پشت و پاى خود نمىديدند . شب از هجوم دزدان هولى عظيم بر حجاج پيدا شده . آن شب احدى به خواب نرفت و هشيار و خايف و حراسان بودند . و وانفسا و وانفسا بود ، و كسى به حال كسى مطّلع نبود و نمىدانست كه در اين شب به حجاج چه گذشته و چه خواهد گذشت :
از آن سو عنيزه از اين سوى حاج * بياويختند همچو گرگ و دجاج
در آن شب همه تاخت تاراج بود * مصيبت عجب بر سر حاج بود
يكى بود در ناله و اضطرار * يكى بود لرزان چو سيمابوار
يكى گفت من چون رَسَم در حجاز * يكى غرق انديشههاى دراز
ز جور عُنيزه يكى لخت بود * يكى ديگ پربار و در پخت بود
يكى در دعا و يكى در دغا * يكى در نماز و يكى در جفا
شب تار هم بود باران سخت * همه خيمه تر بود و اسباب و رخت
شتر هم به غارت شدند و ذلول * همه سرد گشتند ، هم دل ملول
عجب شورشى بود آن شب تمام * شده فوت از حاج ، مطلب تمام
هم از زندگى سرد بيدل شدند * قول على جمله قايل شدند « 19 »
كه سيد به ما گفته بود اين چنين * به رأيش نرفتيم و شد اين چنين
غرض آنچنان بود فريادها * كه بگذشت از آسمان دادها
غرض تمام شب احقر و جميع رفيقان و ملازم و عكام و غيره بودند . جوق جوق دزدان يورش مىآوردند . به ضرب تفنگ اينها را پراكنده مىساختند . تمام شب الى صبح در گيرودار بوديم . يكطرف باران و رعد و برق ، و هاىهوى دزدان و پى هم سردادن تفنگ بود . خلاصه خيرگى دزدان به حدى رسيد كه پشت خيمه آمده ، دست دراز كرده ، چادر سر كنيز را كشيده ، بردند و بر همين اكتفا نمودند . ديگر الحمد للّه پيشرفتشان نشد و از حاج شتر و الاغ و اسباب و
هامش
( 19 ) . در حاشيه نوشته شده : يعنى مير سيد على مرحوم مجتهد الزمانى تغمد اللّه فى غفرانه . منه دام اقباله .
( اشاره اخير بايد به اين معنا باشد كه اين حاشيه را خود مؤلف نوشته است - مصحح ) .