افتاده بود ؛ به دست آمد . اما عصاى مزبور پيدا نشد . و آن منزل راه طى كرده ، به وقت اول عصر در جبل شمّر كه در آنجا كه بزرگ آن محمد بن على است مىماند . و آن قريه را حايل مىنامند . حجّاج آمده منزل كردند . در حقيقت جاى بسيار خوبى و آب شيرينى داشت . و ولايت در دامنهء كوهى واقع و بزرگى آن در طول است و بساتين بسيارى دارد . و چند روز كه در آنجا مقام بود ، آبوهواى بسيار خوب و طبيعت ؛ جناب حضرت بيگم صاحبه به حال آمده . و فضاى آن ولايت به غايت خوب و راهها مسطّح و راست ، و مردم آنجا خوش بشره ، حسن و نمكين . حيف كه در دست وهّابى است و مردم آنجا دزد و شرير . اما بزرگان با تعارف ؛ چنانچه ابن على يك گوسفند به طريق ضيافت براى اين جانب فرستاده ، يك چفيه ( يعنى رومال ابريشم رنگين كه عربها بر سر مىبندند ) به آدم او دادم .
خوشحال شده ، رفت .
بيست و يكم ذى قعده روز چهارشنبه : امروز مقام است ، و به اسباب و غيره كه در بار بسته بود . و آن محل ملاحظه شد . از نصف زياده كلّه قند پيدا نبود .
معلوم شد كه حكامها خورده . و در اين مكان بادنجان و كدو و خرما و شيرهء خرماى خام و مرغ و تخممرغ و روغن خوب و شير و پياز همه به دست مىآيد .
و خرماى خلال و برنج و انار تازه مىآوردند . و در آن روز بيمارى از حجّاج از طايفهء عجم فوت شده بود . در مقابر وهّابى دفن كردند .
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ .
بيست و دويم شهر ذى قعدهء الحرام روز پنجشنبه : قدرى بارش شد و حملهدارها خريدارى شتر مشغولاند كه زود خريده روانه بشوند . چنانچه حاجى مفلح سيصد دوبتى « 16 » از من خواست كه شتر خريده باشم . دادم و شتر مىخريد .
اما شتر از كثرت حجاج و خريدارى بسيار گران بود . و مردم به قيمت مضاعف خريدند كه زود رفته باشند . و محمد نام از اهل جبل ، مرد وهابى بود ؛ قدرى روغن و چند ليموى شيرين با پسر كوچكى به طريق هديه آورد . به عوض آن دو چفيه به هر يكى دادم . و هوا ابر است و رعدوبرق ؛ و نخلستان در دامن كوه و درختهاى دراز مثل سرو بسيار پهلوى نخلستان ، و طيور سفيد بوتيمار كه در آن
هامش
( 16 ) . نوعى سكه كه دو طرف آن نقش دارد . دوبتى و بت اشرفى باهم در ادبيات به كار مىروند .