حسينا و هكنور شب گريختند . « 133 » باد قوس شد .
- بفضله - هجدهم ربيع الثانى مطابق غرهى ماه اوّل سنه 1197 جلوسى مبارك روز مبارك جمعه : امروز هم پيش حمود آدم فرستادم . معطّل استادهايم .
شيخ خلف و عيال ميرزا رسيدند . ( الحمد للّه ربّ العالمين ) كنيزهاى گريخته هم - بفضله - پيدا شدند . چونكه بسيار دير شد جواب هم از حمود نيامد . ناچار بعد برآمدن ماه كشتىها همه را كشيده ، در جاى حمود آمديم . صبح رسيديم ، ديديم حمود در خواب است . عجب دردى بىدرمان است ، شهر ناپرسان ، كسى كسى را نمىپرسد . تمام شب حمود بيدار است ، قريب صبح مىخوابد . وقت عصر برمىخيزد . بعده به خلا مىرود . وقت نصف شب بيرون مىآيد . آن وقت در بار مىشود . همچو قاعدهء اين عرب . . . . . است .
- بفضله - نوزدهم ربيع الثانى مطابق دويم ماه اوّل روز شنبه : امروز اينجا معطلايم . خداى كريم فضل خود به زودى زود فرمايد بر حجّاج خود . اينجا فضاى خوب دارد . همه خانههاى كوچك و بزرگ از كاهاند . سيد على نائب حمود براى ديدنم - بفضله - آمده بود . من احوال خود گفتم . گفت حالا در خواب است . بعد بيدار شدن من رخصت مىدهانم . بعده قريب عصر انتظار كشيده ، ميرزا محمد على و ملا على نقى را نزدش فرستادم . چاوش ( يعنى چوبدار ) باليوز هم يك ساعت مداوم سر است مدمّغ « بعده وقت شب خبر آمد كه گفته راه نيست ، به بصره برگرديد . لاچار ملول شده ، كار خود بر قوىّ تعالى سپرده برگرديده ، به سوق الشيوخ آمدم . تمام شب خواب نبود » .
- بفضله - بيستم ربيع الثانى مطابق سيوم ماه اوّل روز يكشنبه : امروز سه بنا شد : يكى آنكه به بصره برگردم ، دويم آنكه از راه شطّ عمّاره به بغداد بروم ، سيّوم آنكه از شط حىّ بروم . چاوش ترسيد . من به چاوش اميد دادم . لاچار شده باز به آدم شيخ منتفج خط نوشته فرستادم . جواب به عصر آمد : « توكّلت على اللّه ، از شط حىّ بروند . » راه سموات بالمرّهء موقوف شد « كه قبل از اينكه از هند وارد بصره شده بودم ، از همين راه روانه كاظمين شده بودم . » هفتصد قروش عين
هامش
( 133 ) . اين دو كنيز بودهاند كه شرحش در عبارات بعدى آمده است .