كردند . من هم بار كردم . و باز همهء مردم بار كردند و رفتند . در راه حاجى صالح همه را استاده كرده ، يكيك را مىشمرد . بعده در يك صحراى بىآب فرود آمدند . وقت عصر يك عرب گفت كه اين راه مدينه نيست ، راه طايف است .
حاجى مفلح باز بىاعتنايى مىكند . من همهء امور خود را به خداى قوى كريم سپردهام و بس . شتر ميرزا اسماعيل را عربها چماق زدند ، از حكم حاجى صالح .
- بفضله - بيست و يكم ربيع الاوّل روز سهشنبه : امروز صبحى مردم خواستند كه بار بكنند . عربها از حكم حاجى صالح آمده ، حجّاج را چماق زدند كه بار نكنند و بارها را انداختند . قالمقال شد . مردم پول ندادند . حاجى صالح عربها را جمع كرده ، يك هاىوهو برپا نمود كه همانطور مبارك بدسلوكى شروع كرد ؛ بلكه مبارك در بىآبى حجّاج را نخوابانيده بود ، اين در صحراى بىآب حجاج را خوابانيد . بعده ميرزا رضا قلى خواستند كه بار بكنند و از حجاج على حده شده ، بروند . عربها بسيار چماق بر بارهاى ميرزا زده ، بارها را انداختند و بسيار هنگامه كردند . آخر الأمر عجمها پول دادن شروع كردند . بعده شيخ خلف و حاجى مفلح نزد ما بسيار گفتگو كردند . غرض ، پول دوازده آدم از من گرفتند براى حاجى صالح ، و حاجى مفلح منكر شد كه خاوههاى شما بر من نيست . شيخ هم سكوت كردند . غرض ، عجب مصيبت است . من پيش از اين به شيخ خلف گفته بودم كه همراه محمد ريشان بروند ، سخن من نشنيدند ، مرا در اين بليّه گرفتار كردند ؛ و ايشان را صداى العطش العطش از حجّاج بلند شد . استغفر اللّه ربّى و أتوب إليه ، خداى تعالى روز بد كسى را ننمايد . بعد يك عرب مشكهاى آب آورد . فى مشك سه ريال فرانسه « 51 » مىگفت . كسى گرفت و كسى نگرفت .
بعده آدمان را فرستاده ، آب شيرين طلبيدم . بعده از دور قدرى آدمان دراز و علم پيدا شد . حاجى صالح و همهء تفنگچىها هراسان شده ، پيش رفته ، استادند . آخر معلوم شد كه ايشان كاروان بود . براى تجارت آمدند . غرض ، امروز عجب حشر بود كه در نوشتن نمىآيد . و شنيدم ديشب مبارك در اينجا بود . صبح پسرش را مردم در اينجا ديدند . غرض ، بعد از عشا شنيدم مبارك از دويست نفر تفنگچى
هامش
( 51 ) . در حاشيه آمده : ريال فرانسه را دالر مىگويند كه فى « ريال » دو و نيم روپيه مىشود .