قدرى راه كه رفتند ، يك آب دره گل و له « 49 » آمد كه همهء شتران از گل و له مىافتادند . من پياده شدم و شتر بيگم صاحبه - بفضله - احتياط از آب و گل و له بردند . نهايت جاى مشكل و تنگ بود . بسيار شتران بار و كجاوه و محمل افتادند .
[ عنيزه ]
غرض ، به فضل الهى به سلامتى حجّاج از آنجا گذشته ، وقت عصر داخل عنيزه شدند . جاى بد نيست . مگر از عنيزه قدرى دور پايين آمدند . عربهاى حاكم اينجا آمده ، بند و بست مىكردند كه اعراب از حجّاج دور باشند . مثل بريده دو شتر ميرزا رضا قلى درماندند . باز ميرزا دو شتر از يك عرب كرايه گرفته ، براى آوردن بار خود فرستادند . و نام حاكم اين ولايت عنيزه عبد الرّحمن وهابى ( كه نام او عبد الرّحمن از طرف عبد اللّه بن سعود بن عبد العزيز ) است . تابع حجيلان است . و وقت نصف شب حاجى صالح از بريده آمد . و آخوند ملا محمد لواسانى قريب مغرب آمدند .
- بفضله - چاردهم ربيع الاوّل روز سهشنبه : روز و اصل شدن يزيد بن معاويه بن ابى سفيان ملعون كافر منافق ولد الزّنا و ولد الحيض به آتش جهنم است ، اللّهم عذّبه عذابا أليما . و اين روز بسيار خوشى محبّان اهل بيت رسالت - عليهم السلام - است . امروز مقام است براى گرفتن تفنگچى و دليل ؛ و در چادر آقا رجب على لنبونى ميرزا رضا قلى و ميرزا اسماعيل و آخوند ملا محمّد لواسانى و حاجى صالح حمله دار و احمد خان و غيره جمع شدند كه تجويز بكنند كه امراى عبد اللّه بن سعود به درعيّه از حجيلان كجخلق شده رفتند ، تا آمدن اوشان بمانند يا برويم . غرض ، رأى همهشان قرار يافت كه فردا بار بكنند . بعده من در شهر عنيزه براى ديدنش رفتم و ميرزا اسماعيل و آخوند ملا محمّد لواسانى و احمد خان هم آمدند . شهر عنيزه از بريده بزرگ است ، اما همان عرباند . در مسجد جامعهء وهابى رفتم و ديده ، آمدم ، وقت مغرب . و شنيدم كه آدمان محمّد على پاشا نزد عبد اللّه بن سعود به درعيه رفته بودند . عبد اللّه معه آدمان خود و هدايا باز به مصر
هامش
( 49 ) . در حاشيه : گل و له يعنى گل بسيار كه پاى شتران فرو مىرفت