روز عيد غدير دويم و فطر دويم ، روز سرور و شادى و خوشى شيعيان است و روز عيد بزرگ شيعيان محمّد و على ( ص ) است و ائمه ( ص ) . و امروز ميرزا رضا قلى و شيخ خلف آمده بودند . بعده ايشان نشسته بودند كه محمّد بن ريشان و غيره بسيار جمعيت آمد . ابن ريشان گفت كه فردا روز جمعه بعد ظهر بار مىكنم . رخصت شده ، رفت . بعده ميرزا هم رفتند . شيخ خلف در چادر من نماز ظهر با جماعت كردند . بعده كنيز ابن سويلم مطوى ، پيشنماز وهابى ، قدرى خرما و شيرهء خرما و بصل براى ما فرستاد . كنيز را اندرون خيمه طلبيدم . از كنيز پرسيدم حال آمدن او را در آن بلاد . گفت روز قتل كربلاى معلّى ، وهابى مرا گرفت . غرض ، از شيخ خلف پرسيدم كه من چه كنم . چرا كه شيخ از ابن سويلم آشنايى دارند . موافق گفتهء شيخ يك چفيه و دو ريال فرانسه داده ، كنيز مذكور را رخصت كردم . و شب هم شيخ خلف و ما نماز كردم . و شب جارچى جار زد كه همه به يكجا بروند ، و حاجى صالح هم جار زد كه پس فردا بار است .
- بفضله - دهم ربيع الاوّل روز مبارك جمعه : روز تزويج رسول خدا ( ص ) و خديجهء كبرى ( ص ) - عليهما السلام - امروز نزد ميرزا رضا قلى رفته بودم . شيخ خلف هم همراه بودند . در آنجا امراى عبد اللّه بن سعود آمدند . بسيار قالمقال شد . امرا گفتند كه همه يك جا بروند ، جداجدا نروند . حاجى صالح و آقا رجب على لنبونى همه جمع شدند . محمّد ريشان و غيره بسيار جمعيت شده بود .
غرض ، همين قرار شد كه يك جا بروند . بعده من نزد ميرزا اسماعيل ناظر رفتم و آقا رجب على لنبونى آمدند . من بعد به چادر خود آمدم . ديدم ملا على نقى و آخوند ملا محمّد لواسانى آمدند . گفتند كه حجيلان گفت كه سواى فرستادن آدم نزد عبد اللّه شماها نرويد .
غرض ، من مشوش شدم . نزد ميرزا رضا قلى آدم فرستادم . گفتند فردا بار مىكنم . در اين بين شيخ خلف حاجى صالح آمدند . گفتند كه فردا - بفضله - بار مىكنم . غرض ، خدا فضل فرمايد و الّا من عزم كرده بودم كه به عراق بروم . چرا كه در اينجا عبث است ماندن ، چه فايده . وقت عصر باز نزد ميرزا اسماعيل رفتم .
بعد نماز عشا ميرزا اسماعيل و ميرزا ابراهيم خان نجفى نزد ما آمدند . تا چهار
تذكرة الطريق في مصائب حجاج بيت الله العتيق ( فارسى ) — صفحة 109
مساهمون: محمد عبد الحسين كربلايي كرناتكى هندى
ص١٠٩