ساعت نشسته بودند . باز جار زدند كه فردا بار مىكنند . مشوّش شدم .
[ حركت از بريده و اقامت در خضيره ]
- بفضله - يازدهم ربيع الاوّل روز شنبه : صبحى من نزد ميرزا رضا قلى آدم فرستادم كه : چه خبر است ؟ گفتند كه آدم پيش حجيلان فرستادم ؛ ان شاء اللّه تعالى بار مىشود . ديشب شنيده بودم كه محمد ريشان حمله دار و حاجى نسيف حمله دار به حجيلان پول داده ، رخصت گرفتهاند . امروز صبحى حاجى صالح حمله دار نزد حجيلان رفته پول داده ، رخصت گرفت . همهء اسباب درست مىكند براى بار كردن . بعده ما هم خيمهها كنديم و در شغل بار كردن بودم . سيد مهدى حمله دار قرضدار صد اشرفى برادرزادهء حجيلان بوده است و شترهاى او هم نزد او رهن بود . آن شخص آمده درخواست پول خود از سيد مذكور نموده ، شترهاى او در پول گرفت . ميرزا رضا قلى و ميرزا اسماعيل و آقا رجب على دستپاچه شدند . براى رهايى شتران پول مرا قبول كرده ، قدرى همان وقت دادند ، قدرى وعده كردند كه به منزل فرود آمده مىدهيم . بعده آدمان حجيلان آمده صد اشرفى از ميرزا رضا قلى درخواست كردند و ميرزا را كشيدند و چادر را انداختند . بر سر ميرزا خراب كردند . غرض ، بسيار دعوى و تعدّى كردند . قريب بود كه ميرزا رضا قلى را بزنند ، و دشنامها دادند . غرض ، آن هم وعده وعيد كردند . غرض ، ما بار كرديم . وقت بار كردن شتران را همان آدم حجيلان آمده ، نوخو نوخو « يعنى شتران را . . . . . گويند » « 48 » گفت و همهء شتران را لنگ مىساختند . به هزار محنت و مشقّت از بريده - بفضله - برآمديم . نزد ميرزا رضا قلى و ميرزا اسماعيل و آقا رجب على لنبونى رفتم . اوشان بر سر سوارى استاده بودند . خداحافظ كرده ، سوار شده ، رفتم . در راه شتر كجاوهء ما قريب بود كه بيفتد . من از محل جستم و بر ذلول سوار شده - بفضله - در ديهه خضيره داخل شديم . ديههاى بود كوچك .
ميرزا اسماعيل و ميرزا رضا قلى و غيره هم آمدند . شب بسيار سرما بود .
- بفضله - دوازدهم ربيع الاوّل روز يكشنبه : اين روز داخل شدن حضرت
هامش
( 48 ) . يك كلمه ناخوانا . « گويند » حدسى است .