تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ قم ( فارسى ) — صفحة 78

مساهمون:

ص٧٨
فيض و فياض با هم مشاعره داشته‌اند . فيض اين قصيده را نوشته و گويا از كاشان به قم براى فياض ارسال مىدارد :
قلم گرفتم و گفتم مگر دعا بنويسم * تحيتّى به سوى يار بىوفا بنويسم ز شكوه بانگ برآمد مرا نويس دلم گفت : * به هيچ نامه نگنجى ، تو را كجا بنويسم دعا و شكوه به هم در نزاع و من متحير * كدام را ننويسم ، كدام را بنويسم اگر سر گله و شكوه وا كنم ز تو هيهات * دگر چها به لب آرم ، دگر چها بنويسم مداد بحر و بياض زمين وفا ننمايد * گهى كه نامه به سوى تو بىوفا بنويسم نه بحر ماند و نه بر ، نه خشك ماند و نه تر * اگر شكايت دل را به مدعا بنويسم چو بر ذكاى تو هست اعتماد ، هيچ نگويم * ز مدعا نزنم دم ، همين دعا بنويسم نمىشود كه شكايت ز دست تو نكند فيض * شكايتى به لب آرم ، ولى دعا بنويسم
فياض هم در پاسخ اين قصيده را مىسرايد و براى او به كاشان مىفرستد .
دلم خوش‌ات اگر شكوه‌گر دعا بنويسى * كه هرچه تو بنويسى به مدعا بنويسى چه شكوهء تو بهست از دعاى هرچه نه جز تو * چه حاجت است كه زحمت‌كشى دعا بنويسى هزار سال وفاقى مرا بس است كه گاهى * كنى وفا و مرا ، نام بىوفا بنويسى تو راست خامهء جادو زبان عجيب نباشد * اگر شكايت بىجاى من به جا بنويسى تو گر شمايل خوبى رقم كن بتوانى * كه هم كرشمه نمايى و هم ادا بنويسى كتاب درد دلم مشكل است ، مشكل مشكل * اگر تو گوش كنى تا بر او چها بنويسى از آن به من ننويسى تو نكته‌اى كه مبادا * خداى نخواسته درد مرا دوا بنويسى
تاريخ قم ( فارسى ) — صفحة 78 | على دوانى / محمدحسين ناصر الشريعه