اما آنچه دربارهء جنگهاى من با عمال خود نوشته بودى ، اين پيكارهاى من مبنى برين نيست ، كه براى شاهى با تو نزاع كنم ، و يا رغبتى به دنيا باشد ، و نمىخواهم كه ازين راه جاه و جلالى بدست آورم ، و با وجوديكه سوء كردار كاردارانت بر تمام مردم آشكارا بوده و از خونريزى و اباحت اموال و فواحش ممنوعه خداوندى دريغ نداشتهاند ، باز هم من اجازه ندادهام كه مردم بريشان بشورند ، و ابتدأ به بغى نمايند . و گمان ندارم كه اين حالت بد كارداران خراسان و سيستان و فارس و كرمان بر تو پوشيده باشد ، و بنابرين از تطويل آن ميگذرم .
اما دربارهء احسان و نظرت نسبت به من بايد گفت : اگر من از كسانى باشم كه دنيا را براى عيش و نعمت عاجل آن ميخواهند ، و از آجل ميگذرند ، پس بجلال خدا پناه ميجويم ، كه بهره و نصيب مرا چنين چيزى قرار ندهد . زيرا كسى كه دين را به دنيا بفروشد زيانكار است ، و خيريكه نتيجهء آن آتش است خير نيست ، و شريكه به بهشت برساند شر نباشد .
اما در باب اموال غنيمت و صدقات چنين گويم ، كه بعد از عصر دو خليفهء اول ( رض ) مسلمانان بهرهء خود را در عطايا و ارزاق و صدقات از دست دادهاند ، و اين اموال همواره از غير موضع آن گرفته شده ، و در غير اهل آن صرف گرديده است .
و اللّه حسيب خلقه .
اما آنچه مرا به امان و اطاعت خود فراخواندى ، آيا براى مخلوقى امانى جزين بهتر باشد : كه در روز فزع اكبر نجات يابد ؟
بارى به معاد خود و جائى كه بدانسو ميروى نظرى انداز ! كه در ان هر عمل اندك را شمارى باشد . آيا نمىبينى كه اين دنيا با كسانى كه آن را برگزيدند چه كرد ؟
و چگونه ايشانرا تباه نمود ؟ و هيچ چيزى از فراهم آوردهء ايشان به درد نخورد ؟
و فقط اعمال آنها در گردنشان قلاده ماند ، در حالى كه در انوقت ندامت و پشيمانى سودى نداشت ، و زادى براى معاد خود جز حسرت و ندامت نداشتند .
من با خداى خود عهد كردهام ، كه بقيام امرش بكوشم ، و به فرمانبردارى
تاريخ افغانستان بعد از اسلام ( فارسى ) — صفحة 361
مساهمون: عبد الحي حبيبى
ص٣٦١