كردم ، تا كسانى كه شما را نشناختندى بشناختند ، ولى اكنون خداوند توفيق توبت داد ، و خدا بر بندگان خود ستمگر نيست » « 1 »
بو مسلم چون به حلوان رفت گفت : خداوند را درين طرف حلوان بسا كارهاست .
پس منصور نامهها فرستادن گرفت به بو مسلم ، و عهدها كرد و فرمود : تا همه بنى هاشم بوى نامه نوشتند . . . و بر آخر عيسى عم خود را بفرستاد ، تا ابو مسلم را سربگردانيد ، و منصور پيش ازين ، عهد خراسان بيكى از گماشتگان بو مسلم كه نام او ابو داود خالد بن ابراهيم ذهلى بود فرستاد ، تا او خراسان را بگرفت ، و چون اين خبر ببو مسلم رسيد عظيم تافته شد و هيچ درمان نديد جز رفتن « 2 »
چون تمام اين تسكينها و كوششها در ترضيهء بو مسلم كار نداد ، بالآخر منصور يكى از هموطنان او را كه ابى حميد مرو رودى بود با نامهيى فرستاد و سپارش كرد كه اولا او را به سخن نرم بفريبد ، و بگويد كه اگر به صلح گرايد و برگردد ، خليفه او را جايگاه بزرگى كه ديگرى را ميسر نباشد خواهد داد . و الا اگر نيايد و از آمدن انكار كند به او گفته شود :
كه امير المومنين گويد : « اكنون چون تو از ان عباس نيستى ، من از محمد صلعم برائت ذمت ميكنم ، كه مقابلت و پيكار ترا جز خود به ديگرى نخواهم سپرد ، اگر به دريا روى در انجا ترا خواهم يافت ، و اگر به آتش فروشوى ، همداران درايم تا ترا بكشم ، و يا خودم كشته شوم » « 3 »
ابو حميد با ابو مالك و جمعى ديگر ، در حلوان با بو مسلم رسيدند و گفتند :
مردم از امير المومنين سخنهائى را به تو رسانند كه او نگفته و ميخواهند از روى كينهتوزى نعمت خداوندى را كه به تو داده است زايل سازند ، در حالى كه تاكنون هم امين آل محمدى ! و مردم به همين صفتت شناسند ، و اجر خداوندى هم بزرگتر ازين خواهد بود . اول تو ما را به اين راه و اطاعت اهل بيت نبى ( ص ) و بنى عباس خواندى ،
هامش
( 1 ) - طبرى 6 / 131 ، الكامل 5 / 224 مروج 3 / 217
( 2 ) - مجمل 326
( 3 ) - طبرى 6 / 132